۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

فصل نهم: آيا مسيح از مردگان برخاست؟

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانطرفداران و دشمنان آيين مسيحيت هر دو به خوبى دريافته‎اند كه رستاخيز مسيح پايه مسيحيت را تشكيل مى‎دهد. پولس آن رسول بزرگ به ساكنين قرنتس كه به طور كلى منكر رستاخيز بودند نوشت: «اگر مسيح برنخاست باطل است وعظ ما و باطل است ايمان شما»، تمام بحث پولس بر اساس رستاخيز مسيح بود. يا مسيح از مردگان برخاسته و يا برنخاسته است. اگر مسيح از مردگان برخاسته باشد، بايد اين امر را بزرگترين واقعه تاريخى تلقى كرد زيرا به موجب آن عميق‎ترين سؤالى كه در مورد "وجود" خود داريم به طور قطعى پاسخ داده مى‎شود: از كجا آمده‎ايم؟ مقصود زندگى ما چيست؟ به كجا مى‎رويم؟ اگر مسيح برخاسته است مى‎توانيم به يقين بدانيم كه خدايى هست. او كيست، چگونه با او تماس شخصى برقرار كنيم. تمام هستى از مفهوم و مقصود برخوردار مى‎گردد و مى‎توان خداى زنده را در امور زندگى خود دخالت داد، اگر مسيح برخاسته است. اگر عيسى ناصرى از مردگان برخاسته باشد، تمام اين وقايع و ساير وقايع عالى اتفاق مى‎افتد و حقيقت دارند. از طرف ديگر اگر مسيح زنده نشده باشد مسيحيت چيزى جز يك كالاى عتيق كه در موزه نگهدارى مى‎شود نيست؛ هيچ اعتبار خارجى ندارد و واقعى نيست. گرچه يك فكر ايده‎آلى است، ليكن ارزش اين را ندارد كه انسان به خاطرش متحمل اين همه زحمت شود. شهدايى كه با سراييدن سرود جلوى شيرها انداخته شده‎اند و ميسيونرهاى معاصر كه جان خود را در «اكوادور» و «كنگو» در راه بشارت مسيحيت فدا ساخته‎اند، اشخاصى گمراه و ساده‎اى بوده‎اند.
دشمنان مسيحيت بيشتر رستاخيز مسيح را هدف حمله خود قرار مى‎دهند، زيرا ديده شده كه مسئله دشوار و غير قابل هضم همين موضوع مى‎باشد. يك مورد قابل ذكر حمله يك وكيل انگليسى بنام فرانك مارسين در سال‎هاى بعد از 1930 بود. نامبرده مطمئن بود كه رستاخيز مسيح افسانه و خيالى بيش نيست. از آنجا كه او فهميده بود اين موضوع پايه مسيحيت را تشكيل مى‎دهد تصميم گرفت با برملا كردن اين حقه و خرافات براى هميشه دنيا را از شر آن راحت سازد. او فكر مى‎كرد كه چون وكيل است و از صلاحيت انتقادى برخوردار مى‎باشد. در بررسى شواهد سختگيرى به خرج خواهد داد و هيچ شاهدى را كه واجد شرايط براى ورود به دادگاه نباشد قبول نخواهد كرد. به هر تقدير هنگامى كه با تحقيقات خود مشغول بود، حادثه جالبى اتفاق افتاد. جريان دادگاه آن طور كه او انتظار داشت چندان هم بى‎درد سر نبود. نتيجه اين مورد كتابى شد به وسيله همين وكيل كه فصل اول آن بنام «كتابى كه نمى‎خواست نوشته شود» مى‎باشد. در اين كتاب او شرح مى‎دهد كه چگونه پس از بررسى شواهدو مدارك بر خلاف ميل خود، به اين نتيجه رسيد كه رستاخيز مسيح واقعا اتفاق افتاده است. كتاب او بنام «سنگ را كه غلطانيد» مى‎باشد. چه قرائنى در زمينه جواب دادن به سؤال "آيا مسيح از مرگ برخاست؟" وجود دارد؟نخستين شاهد كليساى مسيحيان است كه گسترش آن جهانى است و در سال 32 ميلادى در فلسطين آغاز شد. آيا كليسا خود به خود به وجود آمد يا علتى باعث پيدايش آن شد؟ اين مردمى كه براى نخستين بار در انطاكيه به مسيحى لقب گرفتند دنياى زمان خود را زيرورو كردند. تعليمات، موعظه، زندگى و حتى مرگ آنان بر اساس قيام مسيح استوار بود. دومين شاهد روز پرستش مسيحيان (يكشنبه) است، كه سابقه آن باز به سال 32 ميلادى برمى‎گردد. چنين تغيير اساسى در تقويم آن زمان حكايت از واقعه بزرگ و مهمى مى‎كند. واقعه‎اى كه منجر به تغيير روز عبادت از روز هفتم سبت يهوديان به روز اول، يكشنبه گرديد. مسيحيان به مناسبت قيام مسيح روز پرستش را تغيير داده بودند. با توجه به اين كه اين مسيحيان يهودى بودند تغيير روز شنبه امر مهمى مى‎نمايد. چه چيزى غير از قيام مسيح مى‎توانست باعث اين تغيير تاريخى گردد. سومين شاهد كتاب مسيحيان يعنى عهد جديد است. در صفحات اين كتاب شش نويسنده جدا از هم يافت مى‎شوند كه بر واقعيت رستاخيز مسيح شهادت مى‎دهند. سه مورد آنها شاهدان عينى هستند: يوحنا، پطرس و متى. پولس در نوشته‎هاى اوليه خود كه به كليساها مى‎فرستاد از رستاخيز مسيح به عنوان امرى كه براى خود و خوانندگانش كاملا شناخته و ثابت شده بود ياد مى‎كرد. آيا اين اشخاص كه در تغيير و تحول اخلاقى جامعه سهم شايانى داشتند، ممكن است دروغ‎گو يا ديوانه بوده باشند؟ قبول چنين احتمالى از پذيرفتن خود مطلب رستاخيز مشكل‎تر است به ويژه آن كه كوچكترين مدركى هم براى اثبات آن ندارد. در بين اين مدارك دو مورد وجود دارد كه براى ايمان‎داران و چه براى بى‎ايمانان كاملا بايد روشن گردد و آنها عبارتند از قبر خالى مسيح و ظهور وى بعد از مرگش. آيا مى‎توان قبر خالى را مدركى براى واقعيت قيام مسيح دانست؟ نخستين شايعه‎اى كه در اين مورد ذكر شده بود كه شاگردانش بدن مسيح را از قبر دزديده‎اند. در متى 28: 11- 15 مشاهده مى‎كنيم كه رؤساى كهنه و مشايخ وقتى قبر حيرت انگيز ناپديد شدن بدن مسيح را مى‎شنوند چه عكس‎العملى نشان مى‎دهند. آنها به سربازان پول داده گفتند اين خبر را شايع كنند كه وقتى خواب بودند شاگردان مسيح بدن او را دزديدند. ساختگى بودن اين داستان چنان روشن بود كه متى حتى زحمت تكذيب آن را بر خود هموار نكرد! اگر شما از همسايتان شكايت كنيد كه هنگام شب وقتى خواب بوديد به منزلتان آمده و تلويزيون شما را دزديده است، هيچ قاضى به شكايتتان رسيدگى نخواهد كرد. چه كسى مى‎تواند بگويد هنگام خواب چه اتفاقى افتاده است؟ هر دادگاهى به اين نوع شكايت خواهد خنديد. به علاوه از نظر روان‎شناسى و علم اخلاق غير ممكن است چنين اتفاقى افتاده باشد. دزديدن بدن مسيح دور از شأن حواريون است كه ما مى‎شناسيم و اگر آنها بدن مسيح را دزديده باشند عمدا به مردم دروغ گفته‎اند و مسئول گمراهى و مرگ هزاران نفر هستند. حتى اگر بعضى از شاگردان هم مرتكب اين عمل شده باشند، حتما ساير شاگردان از موضوع اطلاع پيدا مى‎كردند.هر يك از حواريون به خاطر اعتقاد و ايمان خود عذاب كشيدند و شهيد شدند. انسان به خاطر چيزى كه به حقيقى بودنش اعتقاد داشته باشد جانش را فدا خواهد كرد ولو اين كه عقيده‎اش در واقع دور از حقيقت باشد و يا لااقل مى‎توان گفت كه هيچ كس به خاطر چيزى كه مى‎داند دروغ است خودش را به كشتن نخواهد داد. انسان هر چقدر هم كه دروغ‎گو باشد در بستر مرگ راست مى‎گويد. به علاوه ظهور مسيح بعد از مرگش قضيه دزديده شدن بدن وى را تكذيب مى‎كند. فرض ديگر درمورد قبر خالى اين است كه رؤساى يهود و روم بدن مسيح را به جاى ديگر منتقل كرده باشند. ولى چرا؟ اگر آنها مى‎خواستند چنين كارى را بكنند ديگر چرا براى محافظت از قبر نگهبان مى‎گماشتند؟ اما جواب قانع‎كننده ديگرى اين است كه رؤساى يهود در مقابل موعظه شاگردان كه با جرأت از رستاخيز مسيح در اورشليم صحبت مى‎كردند سكوت اختيار كردند. رهبران شورا غضبناك شدند و جهت پيشگيرى از انتشار اين خبر از هيچ چيز مضايقه نكردند (اعمال رسولان باب 4). آنان به منظور بستن دهان پطرس و يوحنا آنها را زدند و تهديدشان كردند. راه حلى بهتر از اين نيز وجود داشت. اگر اين ررسا واقعا به بدن مسيح دسترسى داشتند، آن را در خيابان‎هاى اورشليم به نمايش درمى‎آوردند و با يك يورش ناگهانى مسيحيت را در گهواره‎اش خفه مى‎كردند. بنابراين آشكار است كه بدن مسيح نزد آنها نبوده است.شايعه ديگر اين است كه زنانى كه بر سر قبر مى‎رفتند به علت غم و اندوهى كه داشتند در تاريكى شب اشتباها به سر قبر ديگرى رفته باشند و از شدت ناراحتى وقتى قبر خالى را ديدند خيال كردند مسيح زنده شده است. اين اشكال نيز با دليلى كه براى مسئله قبل ارائه شد رفع مى‎شود. اگر زنان سراغ قبر ديگرى رفته باشند پس چرا رؤساى كهنه و دشمنان ديگر مسيحيت به قبر مسيح نرفتند تا بدن او را به مردم نشان دهند؟ به علاوه غير ممكن است كه پطرس و يوحنا نيز مرتكب همان اشتباه شده باشند. از طرف ديگر يوسف صاحب قبر نيز مى‎توانست آنها را از اشتباه درآورد. درضمن لازم به تذكر است كه قبر مسيح در قبرستان عمومى نبود، بلكه او را در قبر شخصى گذاردند؛ قبر ديگرى در آن حوالى نبود كه باعث اين اشتباه شود. فرضيه سست ديگرى نيز درمورد قبر خالى مسيح عرضه شده است، با اين عنوان كه مسيح واقعا نمرد بلكه در اثر خستگى، درد و از دست دادن خون زياد غش كرد و مردم فكر كردند او مرده است. وقتى او را در قبر سرد نهادند به هوش آمد و نزد شاگردانش رفت و آنها گمان بردند كه مسيح از مرگ زنده شده است. داستان مذكور از فرضيه‎هاى نوينى است كه براى نخستين بار در اواخر قرن هجدهم شايع شد. جالب است چطور در بين حملات شديدى كه در زمان‎هاى پيشين به مسيحيت مى‎شد، انتقادى به اين شكل ديده نشده است. تمام قرائن نخستين مرگ مسيح را تأييد مى‎كنند.به هر تقدير براى چند لحظه فرض مى‎كنيم كه مسيح در حال بى‎هوشى زنده به قبر سپرده شد. آيا ممكن است كه باور كرد كه او سه روز بدون غذا و آب و توشه توانسته باشد در قبرى مرطوب زنده بماند؟ چطور او توانسته در زير كتانى كه بدنش را با آن پيچيده بودند زنده بماند؟ آيا او اين قدر قدرت داشته كه خود را از بندهاى كفن آزاد كرده در سنگى قبر را كنار زده و بر نگهبانان رومى غلبه كرده و با پاهاى سوراخ شده خود كيلومترها راه رفته باشد؟ قبول چنين عقيده واهى به مراتب مشكل‎تر از قبول واقعه روشن رستاخيز مسيح است. حتى منتقد آلمانى استراوس (David Strauss) كه به هيچ وجه به رستاخيز مسيح ايمان ندارد، عقيده مذكور را بى‎اعتبار مى‎داند و آن را رد مى‎كند. او مى‎گويد: «كسى كه نيمه جان، تازه از قبر بيرون آمده، با بدنى ضعيف و رنجور راه رفته و محتاج به درمان و بانداژ و تقويت و پرستارى دقيق بوده و بالاخره به زحمات و آلام دچار شده باشد، محال است هرگز بتواند در نظر شاگردان فاتح مرگ و قبر و سرور حيات، جلوه‎گر شود. اين موضوعى بود كه در كار بشارتى آينده آنها تأثير بسزايى داشت، رستاخيز ساختگى مزبور تأثيرى را كه زندگى و مرگ مسيح بر شاگردان داشت تضعيف مى‎كرد يا حداكثر به صورت مرثيه‎اى درمى‎آورد ولى به هيچ وجه نمى‎توانست غم آنها را به شادى مبدل كند و احترامى را كه نسبت به مسيح قائل بودند به حد پرستش اوج دهد» (1).بالاخره اگر اين فرض درست باشد خود مسيح دروغ آشكارا گفته است. شاگردانش به زنده شدن او بعد از مرگ ايمان داشتند و آن را موعظه مى‎كردند و مسيح در صدد برنيامد مانع اعتقاد آنها شود بلكه برعكس از آنها حمايت نيز كرد. تنها تئورى قابل قبول درمورد قبر خالى مسيح اين است كه عيسى مسيح به واقع از مرگ قيام كرد. نكته دوم كه هر ايمان‎دار و بى‎ايمانى بايد آن را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد نوشته‎هايى است كه بر ظهور مسيح پس از مرگ دلالت مى‎كند. دوره ظهور مسيح از قيام او، از مرگ شروع مى‎شود و تا صعود او بعد از 40 روز ادامه دارد. درباره ظهور او دست كم ده مورد مجزا ذكر شده است كه در زمان‎ها و مكان‎هاى مختلف و در حضور مردم گوناگون اتفاق افتاده است. سه مورد پطرس و يعقوب و مريم مجدليه بودند كه مسيح بر آنها ظاهر شد. سپس ظهور چند بارگى مسيح است به مجمع شاگردان و باز ظهورش به 500 تن از برادرانى كه دور هم جمع بودند. هم چنين در جاهاى مختلف خود را نشان داد، چند بار در داخل باغ نزديك قبر خود، چند بار در بالاخانه‎اى، يك بار در اورشليم به عموآس و چند بار ديگر در جليل كه از اورشليم فاصله زيادى داشت. هر بار كه مسيح خود را ظاهر مى‎كرد سخنان و رفتارش با دفعات قبل فرق داشت. بر اساس همان دليلى كه ثابت مى‎كرد قبر خالى مسيح دروغ و افسانه نيست، قضيه ظهور مسيح بعد از مرگ هم نمى‎تواند نادرست باشد. زيرا از شهادت‎هاى بر حق كسانى كه شاهدان عينى بودند و از درستى نظرات خود اطمينان كامل داشتند برخوردار است. مهم‎ترين فرضيه‎اى كه به منظور تكذيب وقايع ظهور مسيح ارائه شده اين است كه اين وقايع وهم و خيالى بيش نبوده‎اند. در وهله نخست به نظر مى‎رسد كه اين فرضيه يك نوع تعريف ديگرى است از وقايع مافوق‎الطبيعه. ولى اين فرضيه تا موقعى درست است كه انسان از قوانينى كه بر اساس تجربيات پزشكى اخير ارائه شده بى‎اطلاع باشد. اين قوانين بر پديده‎هاى روانى نظير مورد فوق دلالت مى‎كند. وقتى اين قوانين به شواهد موجود ربط داده مىطشود ملاحظه مى‎گردد كه فرضيه‎اى كه در ابتدا منطقى و درست به نظر مى‎آمد اينك به صورت غير ممكن درمى‎آيد. عموما كسانى كه به وهم و انديشه‎هاى بيهوده دچار مى‎شوند كه گرايشى محسوس به انديشه كردن و در خود فرو رفتن دارند و دچار اختلالات عصبى هم هستند. درست است كه در بين گروه زنان شاهد ممكن است عده‎اى احساساتى وجود داشته‎اند، ولى مردانى چون پطرس ماهيگير و ديگران نيز بودند كه تن به احساسات نمى‎دادند و فقط سخن حسابى و عملى را مى‎پذيرفتند.وهم و خيال پديده‎اى است كاملا باطنى و شخصى، به همين دليل هيچ وقت دو نفر دچار يك نوع وهم و خيال نمى‎شوند. در صورتى كه درمورد رستاخيز مسيح نه فقط او به اشخاص به طور انفرادى ظاهر شد بلكه به گروه‎ها نيز چنان كه يك بار به اجتماعى متجاوز از 500 تن آشكار شد. به طورى كه پولس اظهار مى‎داشت هنوز عده‎اى از آن گروه زنده بودند و مى‎توانستند بر آن واقعه شهادت دهند (اول قرنتيان 15). اشخاص معمولا در زمان و مكان بخصوصى دچار عارضه وهم و خيال مى‎شوند و اين عارضه ناشى از تصوراتى است كه درمورد واقعه‎اى بر ذهن آنها ايجاد مى‎شود. ولى ظهور مسيح هم در داخل خانه‎ها و هم در محيط باز، هم در صبح و هم در بعد از ظهر و هم در شب اتفاق افتاد. عموما اين عوارض روانى به طور طويل‎المدت و مرتب اتفاق مى‎افتد. ولى ظهور مسيح به مدت چهل روز ادامه داشت و سپس ناگهان قطع شد. پس از آن هيچ كس ادعا نكرد كه او را مجددا به همان هيئت ديده است. اغلب موضوعى كه به طور قطعى، تئورى خيالى بودن واقعه ظهور مسيح را تكذيب مى‎كند، فراموش مى‎كنيم و آن اين است كه كسى خيالاتى مى‎شود كه گرايشى شديد به نقشه‎اى دارد كه وجود خارجى ندارد و مى‎خواهد به آن اعتقاد پيدا كند و حقيقت را با تصورات خود وفق دهد.مثلا مادرى كه پسرش را در جنگ از دست داده است، به خاطر مى‎آورد كه چگونه او هر روز ساعت پنج و نيم بعد از ظهر از سر كار به منزل مى‎آمد. اين مادر كارش اين است كه هر روز در صندلى متحرك خود بنشيند و در افكار و خيالاتش فرو رود، سرانجام خيال مى‎كند كه پسرش از در وارد مى‎شود و با او به صحبت مى‎پردازد. در اينجاست كه او از واقعيت خارج شده به خيالات پرداخته است. شايد كسى فكر كند شاگردان مسيح نيز درمورد رستاخيز وى چنين حالى داشته‎اند. واقعيت درست برعكس اين است، آنها بر خلاف اراده و انتظار خود دريافتند كه عيسى از مردگان زنده شده است. مريم صبح يكشنبه (اولين عيد پاك) با شيشه عطرى در دست بر سر قبر آمد چرا؟ براى تدهين بدن مرده مولاى محبوب خود. آشكاراست كه او انتظار نداشت با عيسى قيام كرده رو به رو شود. در واقع وقتى عيسى را ديد او را با باغبان اشتباه گرفت! فقط وقتى مسيح با او صحبت كرد و خود را شناساند مريم توانست او را بشناسد. ساير شاگردان وقتى از موضوع خبردار شدند آن را باور نكردند. اين خبر را «افسانه‎اى پوچ» پنداشتند. وقتى بالاخره مسيح خود را به شاگردانش آشكار كرد آنها ترسيدند و فكر كردند روحى مى‎بينند. آنها پنداشتند خيالاتى شده‎اند و به خود مى‎لرزيدند، سرانجام مسيح مجبور شد بگويد: «بر من دست گذارده ببينيد زيرا كه روح گوشت و استخوان ندارد چنان كه مى‎نگريد در من است» و از آنها پرسيد غذا دارند و شاگردان تكه‎اى ماهى بريان به وى دادند. لوقا تذكر اين نكته آشكار را لازم نمى‎داند كه اشباح ماهى نمى‎خورند (لوقا 24: 36- 43).بالاخره نوبت مى‎رسد به توماى شكاك كه هنوز هم از او صحبت مى‎شود. وقتى براى بار نخست مسيح به شاگردان ظاهر شد توما در بين آنها نبود. وقتى شاگردان واقعه را براى او تعريف كردند آن را باور نكرد و شاگردان را استهزا نمود. در واقع او مى‎خواست بگويد: «من آدم منطقى هستم. تا با چشم خود نبينم باور نخواهم كرد. من هر چيز را از طريق تجربه قبول دارم. تا وقتى كه انگشتم را در جاى زخم‎هاى ميخ دست‎هايش نگذارم و با دستم پهلويش را لمس نكنم باور نخواهم كرد» او خيالاتى نشده بود! يوحنا داستان مصور (يوحنا باب 20) ظهور مجدد مسيح به شاگردان بعد از 8 روز را نقل مى‎كند. مسيح از توما مى‎خواهد به بررسى دست‎ها و پهلوهايش بپردازد. ولى توما وقتى به مسيح چشم دوخت به زمين افتاد و او را پرستش نموده گفت: «اى خداوند و خداى من». در صورتى مى‎توان ظهور مسيح را خطاى احساس پنداشت كه از شواهد موجود كاملا چشم‎پوشى شود. چه امرى باعث شد مشتى شاگرد وحشت‎زده و ترسو به مردانى با جرأت و راسخ در اعتقاد خود تبديل شوند؟ چه بود كه پطرس را كه شب قبل ازمصلوب شدن مسيح از ترس جانش سه بار عيسى را انكار كرد كه حتى او را نمى‎شناسد به شير ژيان مسيحيت تبديل كرد؟ در حدود 50 روز بعد از اين واقعه پطرس به خاطر اين كه ادعا كرده بود كه مسيح زنده را ديده است جانش به خطر افتاد. لازم به يادآورى است كه پطرس وعظ تكان‎دهنده‎ روز پنطيكاست خود را در اورشليم ايراد كرد، يعنى جايى كه اين وقايع در آن اتفاق افتاده بود و به همين جهت زندگى‎اش در خطر بود. او در جليل كه فرسنگ‎ها از آن جا فاصله داشت نبود تا هيچ كس نتواند درستى وقايع را بسنجد و يا نسبت به سخنان طنين‎انداز او بى‎تفاوت باشد. تنها رستاخيز‎ مسيح مى‎توانست اين تغيير را به وجود آورد. سرانجام به بيان مدركى از رستاخيز مسيح مى‎پردازيم كه در زمان خود شخصا از آن برخورداريم. اگر عيسى مسيح از مردگان زنده شده باشد، امروز هم زنده است و اين قدرت را دارد كه كسانى كه او را به زندگى خودشان دعوت مى‎كنند دگرگون سازد، امروزه هزاران نفر متفقا شهادت مى‎دهند كه زندگيشان به وسيله عيسى مسيح دستخوش انقلاب گشته است. مسيح موافق قول خود با آنها رفتار كرده است. با حلوا حلوا گفتن دهان شيرين نمى‎شود! هنوز هم مى‎توانيد «بچشيد و ببينيد كه خدا نيكوست!» در، آزمايشگاه براى هركس كه بخواهد آزمايش كند باز است. در خاتمه ما هم با كانن وست كات (Canon Wescott) كه سال‎ها استاد بى‎نظير «كمبريج» بوده مى‎گوييم «واقعا اگر تمام شواهد مربوط به قيام مسيح را با هم جمع كنيم، با جرأت مى‎توان گفت كه هيچ اتفاق تاريخى به اندازه اين واقعه از مدارك گوناگون بيشتر و بهتر برخوردار نيست. هيچ چيز نمى‎تواند در اثبات و درستى اين واقعه نقصى توليد كند. مگر اين كه قضاياى پيشين بر دروغ بودن آن شهادت دهند» (2). توضيحات:(1)- Strauss, David. The Life of Jesus for The People vor.1, London 1879, P. 412(2)- Westcott, B. F. The Gospel of The Resurrection pp. 4- 6, London, 1879

فصل هشتم: آيا مسيحيت منطقى است؟

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیاندر جواب معلم دينى كليسا كه سؤال كرده بود «ايمان چيست؟»، پسر بچه‎اى چنين جواب داد: «ايمان يعنى باور كردن چيزى كه مى‎دانيم راست نيست!». چندان به نظر نمى‎رسد كه غير مسيحيان چنين نظرى داشته باشند. ولى قبول اين كه مسيحيان نيز همين عقيده را داشته باشند مشكل و فوق‎العاده تأسف‎انگيز است. گاهى فرصتى برايم پيش مى‎آيد تا در جلسات بحث ازاد شركت كرده، انجيل را به شركت‎كنندگان بشناسانم. معمولا پس از سخنرانى، شنوندگان سؤالاتى مطرح مى‎كنند. بحث‎هايى كه به دنبال سؤالات پيش مى‎آيد گاهى مرا خوشحال مى‎سازند و برخى مواقع نيز مأيوس. غير مسيحيان معتقدند كه جلسه مفيدى است چون در آن براى اولين بار چيزى معنى‎دار مى‎شنوند. اظهار نظر آنان مرا شاد مى‎سازد، ولى وقتى مى‎شنوم مسيحيان نيز همين عقيده را دارند خوشحالى من جاى خود را به ترس و يأس مىدهد. چرا اين مسيحيان به خود زحمت پژوهش در انجيل را نمى‎دهند تا درك كنند هرگاه انجيل نيز در مقايسه با ديگر مسلك‎ها و عقايد قرار مى‎گيرد ياراى مقاومت و اثبات درستى خود را خواهد داشت؟ اينان بايد بدانند كه مسيحيت با فكر و منطق منافى نيست. ما در دنياى علم و منطق زندگى مى‎كنيم. ديگر دانستن اين كه به چه ايمان داريم كافى نيست. بلكه بايد دليل چراى ايمان و اعتقاد خود را نيز بدانيم. تنها ايمان به چيزى دليل درستى آن چيز نيست و درستى يا نادرستى آن بستگى به اعتقاد و ايمان مردم ندارد. همين موضوع درمورد مسيحيت و هر چيز ديگر نيز صدق مى‎كند.
امروزه در بين مسيحيان دو عقيده غلط درمورد اين كه آيا مسيحيت منطقى است يا نه، رايج شده است. اولى عبارت است از دسترسى به مسيحيت به شيوه‎اى نامعقول. اغلب اين قسمت از كتاب مقدس را كه مى‎فرمايد: «با خبر باشيد كه كسى شما را نربايد به فلسفه و فكر باطل بر حسب تقليد مردم و بر حسب اصول دنيوى نه بر حسب مسيح» (كولسيان 2: 8)، اشتباه مى‎فهمند. برداشت آنان از اين آيه طورى است كه فورا اين تصور را به وجود مى‎آورد كه مسيحيت اگر هم مخالف منطق نباشد لااقل عارى از منطق است. غافل از اين كه ارائه معقول انجيل لازم است نه به طرزى كه منطق را جانشين ايمان كنيم، بلكه آن را زمينه‎اى براى ايمان بدانيم، نه اين كه منطق جايگزين خدمت روح خدا شود بلكه وسيله‎اى باشد جهت روشن ساختن حقايق عينى كلام خدا تا اين كه مردم منطق را وسيله‎اى در اختيار روح‎القدس بدانند، زيرا اين روح‎القدس است كه دنيا را با دادن پيام خود متقاعد مى‎سازد. «آنتونى فلو دانشمند پژوهشگر، در بيان مثالى كه از داستان "جان ميزدم" اقتباس شده، تشريح مى‎كند كه در نظر غير مسيحيان اعتقادات مذهبى كه نتوان از آن آزمايش عينى به عمل آورد پوچ است: «روزى دو سياح به محلى بى‎درخت در جنگل پا نهادند كه در آن علف‎هاى هرزه و گل‎هاى بسيارى روئيده بود. يكى از سياحان به ديگرى گفت: "چنين به نظر مى‎رسد كه اين قطعه زمين در دست باغبانى بوده است. ولى دوستش مخالفت ورزيده، اظهار داشت: باغبانى در اين مكان نبوده است. پس از آن چادرهاى خود را برپا داشته به مراقبت پرداختند، مع‎الهذا از باغبان خبرى نشد. "شايد باغبان شخصى نامرئى است!" به پيروى از اين فكر زمين را با سيم خاردار محصور نموده جريان برق از آن عبور دادند و خود با كمك سگ‎هاى شكارى به نگهبانى پرداختند. ولى جريان برق كسى را غافلگير نكرد. حركتى نيز در سيم‎ها مشاهده نشد و سگ‎هاى شكارى هم براى كسى پارس نكردند.با تمام اين احوال سياح اولى قانع نشد. بى‎شك باغبانى وجود دارد، باغبانى نامرئى و مصون از نيروى برق كه براى محافظت از باغچه‎اى كه بدان دل بسته است، مخفيانه به آنجا مى‎رود. بالاخره سياح شكاك لب به سخن گشود "پس كجاست شخصى كه به وجودش معتقد بودى؟ كجاست آن شخص غير قابل لمس و نامرئى، آن باغبان ساختگى؟ چطور ممكن است وجود چنين باغبانى حقيقت داشته باشد؟" (1). مثال مذكور براى تمام مذاهب كه دعوى حقانيت دارند خط بطلان مى‎كشد، جز بر مسيحيت زيرا ادعاى مسيحيت تنها اين نيست كه باغبانى دلسوز از دنيا مواظبت مى‎نمايد بلكه اين باغبان به شكل واقعى و تجربى در شخص عيسى مسيح وارد عالم انسانيت مى‎شود (يوحنا 20: 14 و 15) و رستاخيز مسيح دليل روشنى است از ورود وى. عده ديگر از مسيحيان خوشبين نيز بر اين عقيده‎اند كه تنها با پاسخ دادن به سؤالات و بحث كردن مى‎توانند مردم را به ملكوت خدا رهنمون گردند. هم چنان كه با تفنك بادى نمى‎توان در ديوار آجرى سوراخى ايجاد كرد، با استفاده از اين روش نيز نتيجه‎اى عايد نخواهد شد و سرانجام آن محكوم به فناست. گرچه كتاب مقدس از جنبه عقلانى نيز برخوردار است ولى نبايد جنبه اخلاقى آن را ناديده انگاشت. «انسان نفسانى امور روح خدا را نمى‎پذيرد زيرا كه نزد او جهالت است و آنها را نمى‎تواند فهميد زيرا حكم آنها از روح مى‎شود» (اول قرنتيان 2: 14). اگر روح‎القدس يارى نكند هيچ كس نمى‎تواند ايمان بياورد و يكى از شيوه‎هايى كه روح‎القدس براى روشن ساختن موضوع به كار مى‎برد، عبارت است از شرح دادن انجيل و خط مشى كه خدا درمورد انسان دارد، به طرزى منطقى. از آن جايى كه مسائل انجيل به طرز قانع‎كننده‎اى ارائه نمى‎شود، اغلب غير مسيحيان نسبت به آن بى‎اعتنا مى‎باشند، ايمان واقعى را با خرافاتى كه بر احساسات استوار است در هم مى‎آميزند و درنتيجه از قبول انجيل امتناع مى‎ورزند. گفتار مسيح در انجيل متى 22: 37 دليل ديگرى است بر منطقى بودن انجيل، «خداوند خداى خود را به همه دل و تمامى نفس و تمامى فكر خود محبت نما.» تمام وجود انسان اعم از عقل و احساسات و اراده در امر توبه دخالت دارد. پولس رسول مى‎گويد: «من به جهت حمايت انجيل معين شده‎ام» (فيليپيان 1: 17). اظهارات مذكور دلالت بر كتابى روشن و قابل فهم مى‎نمايد كه در عين حال با عقل نيز مى‎توان آن را دريافت و از آن دفاع كرد. آشكار است كه فكر ناآگاه نمى‎تواند به معرفت و حقيقت الهى پى ببرد؛ بلكه براى درك منطقى اين حقيقت، آگاهى حقيقى لازم است. انجيل هميشه با حقيقت مترادف است و حقيقت نيز همواره با خطا متضاد است (دوم تسالونيكيان 2: 11 و 12). پولس رسول در رساله خود به روميان مى‎نويسد كه «تمام مردم از دانش و معرفت كافى جهت پى بردن به وجود خدا به وسيله طبيعت برخوردارند» (روميان 1: 20). سپس مى‎افزايد كه «طغيان مردم نسبت به آفريدگار مانع شناختن خداست، نه اين كه خدا وجود غير قابل درك و شناسايى باشد»، «هرچند خدا را شناختند ولى او را چون خدا تمجيد و شكر نكردند» (روميان 1: 21). « ايشان حق خدا را به دروغ مبدل كردند و عبادت و خدمت نمودند مخلوق را به عوض خالق» (روميان 1: 25). «روا نداشتند كه خدا را در دانش خود نگاه دارند» (روميان 1: 28). جنبه اخلاقى مسيحيت در تمام موارد، جنبه عقلانى خود را تحت تأثير قرار مى‎دهد. براى ايمان آوردن خواستن شرط است نه توانستن. وقتى مسيح فريسيان را مخاطب قرار مى‎داد به اين مطلب اشاره كرد: «نمى‎خواهيد نزد من آييد تا حيات يابيد» (يوحنا 5: 39). مسيح كاملا اين مطلب را روشن مى‎سازد كه تسليم اخلاقى منجر به رفع مسائل و مشكلات عقلانى مى‎شود. «اگر كسى بخواهد اراده او را به عمل آورد درباره تعليم خواهد دانست كه از خدا يا آن كه من از خود سخن مى‎رانم» (يوحنا 7: 17). اغلب اوقات مشكلات فكرى و عقلانى چون قشرى از دود، سركشى‎هاى اخلاقى را مى‎پوشاند. يك روز دانشجويى اظهار داشت كه جواب‎هايى كه به سؤالاتش داده بودم كاملا قانع‎كننده بوده است. از او پرسيدم: «حالا مى‎خواهيد مسيحى بشويد؟» جواب داد: «خير». با تعجب گفتم: «چرا؟» پاسخ داد: «راستش را بخواهيد نمى‎خواهم شيوه زندگيم بهم بخورد.» او درك كرده بود كه نكته اصلى موضوع مربوط به عقل نيست، بلكه مربوط به اخلاق است. مردم اغلب مى‎پرسند: «اگر مسيحيت منطقى و حقيقى است، چرا اكثر تحصيل‎كرده‎ها آن را قبول نمى‎كنند؟» جواب بسيار ساده است: به همان دليل كه اكثر افراد تحصيل‎نكرده نيز به مسيحيت ايمان نمى‎آورند؛ يعنى نمى‎خواهند. اين امر بستگى به توانايى فكرى ندارد. چه بسا هستند كسانى كه با وجود مسيحى بودن در زمينه‎هاى مختلف هنرى و عملى تبحر دارند. ايمان آوردن مسئله‎ايست كه اساسا به اراده انسان بستگى دارد. مسيحيت به تمام سؤالات پاسخ كامل نمى‎دهد زيرا هنوز خداوند ما مسيح معرفت خود را درمورد همه چيز به ما آشكار نساخته است. «چيزهاى مخفى از آن يهوه خداى ماست و او چيزهاى مكشوف تا به ابد از آن ما و فرزندان ما است» (تثنيه 29: 29). ولى به هر تقدير ما از اطلاعات لازم و كافى برخورداريم تا زيربناى محكمى براى ايمان و اعتقادات خود بگذاريم. ايمان در مسيحيت بر پايه شهادت استوار است و ايمانى است با دليل كه ممكن است ماوراى دليل و منطق باشد ولى هرگز مخالف آن نيست. هدف از نگارش اين كتاب تشريح سؤالاتى است كه اغلب عنوان مى‎شود، سعى شده جواب‎هايى ولو مقدماتى براى اين سؤالات ارائه شود. توضيحات:(1)- Flew Anthony. "Theology and Falsification."

فصل هفتم: باستان‌شناسی در خصوص کتاب مقدس


کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانفصل هفتم: باستان‌شناسی در خصوص کتاب مقدس چه می‌گوید؟ با وجود این همه مدارک معتبر که بیش از پیش برای صحت کتاب مقدس ارائه می‌شود مع‌الذالک بین مردم شایع است که عده‌ای زیاد به حقانیت کتاب مقدس تردید دارند. تا قبل از سده نوزدهم منقدین درمورد درستی بسیاری از اسناد تاریخی عهد عتیق مشکوک بودند به عقیده آنان وقایع عهد عتیق غیر واقعی و زاده تخیل بوده‌اند. ولی سده حاضر از کشفیات بی‌سابقه‌ای برخوردار است و این اکتشافات در بیشتر موارد پیش‌آمدهای مذکور در عهد عتیق را تصدیق و تأیید می‌کنند. اظهار نظر دانشمندان در این خصوص قابل توجه است. دکتر آلبرایت (W. F. Albright) استاد بازنشته دانشگاه هاپکینز (Johns Hopkins) اظهار می‌دارد که «بدون شک علم باستان‌شناسی تاریخ معتبر و قدیمی عهد عتیق را مورد تأیید قرار داده است.» (1). میلر بروز از دانشگاه یل معتقد است که «به طور کلی اکتشافات باستان‌شناسی بی‌تردید اعتماد ما را بر حقانیت وقایع کتاب مقدس می‌افزاید. عده‌ای از باستان‌شناسانی که در سرزمین فلسطین به کاوش پرداخته‌اند، الان با نظر احترام به کتاب مقدس می‌نگرند» (2). و نیز می‌افزاید «علم باستان‌شناسی در چندین مورد نظریات منتقدین جدید را رد نموده، ثابت می‌کند که در بسیاری از موارد این نظریات زاده فرضیات نادرست و مصنوعی تاریخی است. این مطلب کمک بزرگی است و نباید آن را نادیده گرفت» (3). فردریک کنیون (Sir Frederic Kenyon) رئیس سابق موزه بریتانیا می‌نویسد: «بنابراین با توجه به انتقادات خردکننده‌ای که در نیمه دوم سده نوزدهم از بعضی قسمت‌های عهد عتیق به عمل می‌آمد، برحق است بگوییم که مدارک باستان‌شناس مقام عهد عتیق را مجددا بالا برده و حتی با ارائه اطلاعات وسیعتری از سابقه آن عهد عتیق را منطقی‌تر ساخته و درنتیجه به ارزش آن افزوده است. گرچه هنوز علم باستان‌شناسی نظریات نهایی خود را ابراز نداشته است. ولیکن نتایج بدست آمده اعتقادات مذهبی را مورد تأیید قرار می‌دهد، به عبارت دیگر کتاب مقدس نمی‌توانند از پیشرفت علم سود نبرد» (4).در این اواخر نلسون کلوک (Nelson Glueck) باستان‌شناس شهر یهودی اظهار نظر جالبی نمده است: «کشفیات باستان‌شناسی تا به حال هیچ یک از مطالب کتاب مقدس را رد نکرده است» (5).
به طوری که ملاحظه می‌فرمایید علم باستان‌شناسی ارزش بسیاری دارد چون معرفت روشن‌تری از وقایع و رسالت کتاب مقدس را عرضه می‌دارد، لازم به تذکر است که تضادهای ظاهری که بین کتاب مقدس و دانستنی‌های پیشین وجود داشته اینک با بدست آمدن اطلاعات وسیع‌تر از بین رفته است. در نتیجه نباید راجع به مواردی که هنوز ظاهرا با کتاب مقدس مغایرت دارند تصمیم فوری اتخاذ کرد بلکه منطقی‌تر این است که تا روشن شدن موضوع از اخذ هرگونه تصمیم و نتیجه‌گیری آنی امتناع ورزید. به جای این که فورا نتیجه بگیریم که کتاب مقدس اشتباه است مقول‌تر آن است که برای حل شدن مسئله منتظر کشفیات بیشتری در این زمینه باشیم. از آن جا که کشفیات جدید همواره درستی کتاب مقدس را تأیید کرده‌اند منطقی‌ترین رویه این است که در انتظار کشفیات نوین باشیم. مقصود از بيان مطالب مذكور اين نيست كه مى‎توان كتاب مقدس را بوسيله علم باستان‎شناسى "ثابت كرد" و يا اين كه دلايل باستان‎شناسى را پايه ايمان به كتاب مقدس قرار داد. اين روح‎القدس است كه انسان را از حقانيت كتاب مقدس مطمئن مى‎سازد. حقايق روحانى هرگز به وسيله باستان‎شناسى ثابت نمى‎شود. ولى به هر تقدير با وجود تضادهاى ظاهرى بازمانده باز جاى خوش‎بختى است كه وقايع تاريخى كتاب مقدس به وسيله باستان‎شناسى مورد تأييد قرار گرفته است. باستان‎شناسى در چه مورد ويژه‎اى مفيد واقع شده است؟از مكان‎هاى تاريخى كه به نحوى ارتباطى با دوره عهد عتيق داشته‎اند بيش از 25 هزار محل در سرزمين‎هاى مربوط به كتاب مقدس پيدا شده است. با اين حال هنوز اكتشافات نسبتا نادرى در اين مكان‎ها به عمل آمده و بايد گنجينه‎هاى بيشترى مورد پژوهش و كاوش قرار گيرند. بهترين اسناد باستان‎شناسى كه مى‎توان براى مقايسه با كتاب مقدس به كار برد، در كتيبه‎هاى قديمى شرق يافت مى‎شوند. مدارك معاصر عهد عتيق به ندرت از خود فلسطين به دست آمده و براى كسب اطلاعات بيشتر بايد از نوشته‎هاى نويسندگان ممالك همجوار نيز استفاده كرد. منبع اصلى ديگر جهت مقايسه روايات كتاب مقدس كاوش‎هاى باستان‎شناسى از نقاط جغرافيايى كتاب مقدس است. از آنجا كه زمينه اطلاعات و فرضيات مربوط به كتاب مقدس بسيار وسيع است فقط به ذكر چند نكته از جنبه‎هاى اصلى اكتفا مى‎شود. دوران زندگى ابراهيم نمونه مناسبى است كه باستان‎شناس كمك ارزنده‎اى براى تأييد آن نموده است. منتقدين نيمه دوم سده نوزدهم و حتى سال‎هاى اول سده حاضر موقعيت تاريخى را كه كتاب مقدس راجع به ابراهيم قائل بود غير واقعى مى‎دانستند، چون اعتقاد داشتند كه ابراهيم باديه‎نشين، جاهل و بى‎سواد بوده، از علم حقوق، تاريخ، تجارت و جغرافيا بيش از شيخى باديه‎نشين در صحارى عربستان اطلاعى نداشته است. مهارت او از «اور» به «حران» را نمى‎توان بيشتر از يك كوچ باديه‎نشين دانست. ولى پروژه‎هايى كه لئونارد وولى (Sir C. Leonard Woolly) از اوركلدانيان به عمل آورده فرضيه فوق را منتفى ساخته است. از قرار اطلاع "اور" كه در زمان ابراهيم وجود داشته شهر بسيار آبادى بوده است. باستان‎شناسان طى حفارى در اين منطقه به وسايل خانگى مجهز و الواح گلى كه به منزله كتاب بوده‎اند دست يافته‎اند. اين الواح عبارت بودند از فرم‎هاى رسيد معاملات تجارى، سرودنامه‎هاى بتكده و جدول رياضى شامل فرمول‎هاى محاسبات ريشه جذر و كعب اعداد و محاسبات ساده‎تر. از داخل انبار بتكده فرم‎هاى بى‎شمارى به دست آمده است. اين فرم‎ها عبارتند از رسيدهاى اجناسى چون گوسفند، پنير، پشم، مس و روغن لولاى در و غيره و نيز فهرست حقوق كارمندان زن. همه اين كشفيات باارزش و به طور شگفتى منطبق با موازين معاملات امروزى هستند (6). «معلوم شد كه ابراهيم از فرهنگ عالى و پيشرفته‎اى برخوردار بوده و ترك موطن براى عزيمت به سرزمين‎هاى ناشناخته قطعا بر اساس ايمان و تصميمى بزرگ بوده است» (7). چگونه نمى‎توان تاريخ دقيقى براى اين كشفيات تخمين زد؟ اين شهرهاى باستانى بارها در همان منطقه قبلى بنا شده‎اند. لايه‎هاى مختلف زمين‎شناسى در آن جا پيدا شده‎اند.طبيعتا لايه‎اى كه زير لايه‎هاى ديگر قرار گرفته قديمى‎ترين آنهاست. شكل ظروف سفالى كه پيدا شده با يكديگر فرق دارند و اگر در دو حوزه مختلف تجسمى ظروف مشابه يافت شوند، بدون شك دو منطقه را بايد هم زمان دانست. پادشاهان معمولا اسامى خود را بر روى گودى لولاى دربتكده حك مى‎كردند و نام بت آنها نيز همراه اسامى آنها نوشته مى‎شد. سنگ‎هاى حكاكى شده اغلب زير قصر پادشاه و يا زير ديوارهاى بتكده به يادبود بانى آن مدفون مى‎شد. مقبره‎هاى سلطنتى را نيز به همين شيوه مى‎توان تشخيص داد. نسخه‎هايى كه قدمت آنها به 2000 سال قبل از ميلاد مى‎رسد به دست آمد. اين نسخه‎ها شامل فهرست اسامى سلسله‎هاى پادشاهانى هستند كه به ترتيب روى كار آمده‎اند. با ذكر مدت سلطنت هر يك نسخه‎هاى مزبور را كاتبان سومرى نوشته‎اند. در نزديكى "اور" سنگ بنياد حكاكى شده‎اى يافت شده كه بوسيله يكى از پادشاهان نخستين سلسله پادشاهى "اور" نهاده شده است كه كاتبان نامبرده او را جزء سومين سلسله پادشاهى بعد از طوفان نوح مى‎دانند. احتمال دارد پادشاه مزبور در سال 3100 قبل از ميلاد سلطنت كرده است؛ يعنى بيش از هزار سال قبل از ابراهيم (8). باستان‎شناسى اطلاعات وسيعى پيرامون پادشاهان مذكور در كتاب مقدس در اختيار ما مى‎گذارد، مع‎الهذا منتقدين به واقعيت تاريخى اين اطلاعات مشكوك هستند. مثلا تاريخ باشكوه سليمان پادشاه با شك تلقى مى‎كنند. كتاب مقدس از سليمان به عنوان صاحب كشتى‎ها (اول پادشاهان 9: 26) ياد مى‎كند، در حالى كه در كرانه‎هاى فلسطين بندرگاه مناسبى براى كشتى وجود ندارد. كتاب مقدس از ثروت بى‎پايان و اسبان و ارابه‎هاى بى‎شمار او حكايت مى‎كند. باز بر اساس گفته كتاب مقدس سليمان پروژه ساختمانى وسيع و متعددى پياده كرده و شهرهاى اورشليم، حاصور، مجدو و جاز را با استحكامات مجهز كرده است (اول پادشاهان 9: 15). حفارى‎هاى دامنه‎دارى كه در مجدو به عمل آمده پرده از وجود اين استحكامات نظامى به ويژه اصطبل‎هاى سليمان برداشته است (به گزارش اين پروژه‎ها توجه فرماييد). «خيابان وسيعى از دوازده شهر مجدو تا اصطبل‎هاى سليمان سنگ‎فرش شده بود. اصطبل جنوبى ابعادى در حدود 64 در 82 متر داشت. يك رديف اصطبل پنجگانه كه رو به شمال بودند به حيات يا ميدان سان باز مى‎شد كه طول هر طرف ميدان در حدود 36 متر بود. ديوارى كه ضخامتش در بعضى از قسمت‎ها به يك متر مى‎رسيد دور تا دور ميدان‎هاى اصطبل، كشيده شده بود تا از هجوم شن و ماسه جلوگيرى شود. آب انبارى در نزديكى‎هاى وسط حياط در داخل زمين قرار داشته و احتمال مى‎رود به عنوان مخزن آب براى اسب‎ها از آن استفاده مى‎كردند. اين مخزن گنجايش 2775 گالن آب داشته است. دو اتاق مستطيل شكل كه در يك طرف محوطه قرار داشته كه احتمالا توقف‎گاه ارابه‎ها بوده‎اند. هر يك از اصطبل‎ها در وسط داراى گذرگاهى به پهناى 10 فوت (در حدود 3 متر) بوده كه كف آن از گل و آهك فرش شده بود. در طرفين گذرگاه دو راهرو به همان پهنا موجود بود. ستون‎هاى سنگى و آخورهاى سنگى كه به طور متناوب پهلوى يكديگر قرار گرفته بودند گذرگاه وسطى را از راهروهاى جانبى مجزا مى‎ساخت. آخورهاى مزبور آبشخورهايى به پهناى 5/1 متر داشتند كه تماما از قلوه سنگ مفروش شده بود. طول هر راهرو به حدود 24 متر مى‎رسيد، به طورى كه هر كدام از آنها 15 اسب را در خود جاى مى‎داد و در نتيجه 150 اسب فقط در محوطه جنوبى جا مى‎گرفتند.» (9). در كتاب دوم پادشاهان از قالب‎هاى فلزريزى سليمان صحبت شده است. جالب‎ترين اثرى كه در «عصيون جابر» پيدا شده يك كوره قالب‎گيرى است. نلسون گلوك (Nelson Glueck) معتقد است كه «بهترين و بزرگترين دستگاه تصفيه قالب‎گيرى فلزات كه از خاور نزديك باستان بدست آمده كوره‎اى است كه در شمال غربى منطقه مزبور از زير خاك نمايان شده است. دودكش‎ها و لوله‎هاى هواى اين دستگاه ساختمان پيچيده و مجهزى است. به طورى كه مى‎توان آن را از نظر ساختمان و طرز كار در شمار دستگاه‎هاى نوين دانست» (10). باد شديدى كه از «عربه» به سمت شمال مى‎وزيد، در واقع كار دم آهنگرى امروزى را انجام مى‎داد. سنگ‎هاى معدنى كه قسمتى از آنها را در كوره‎هاى "عربه جنوبى" عمل آورده بودند به اين تصفيه‎خانه در بندر سليمان حمل مى‎شد. اطلاعاتى كه اكنون از مكان‎هاى معدن‎هاى "عربه" موجود است بيش از همه مديون كوشش‎هاى گلوك مى‎باشد. نامبرده در 21 ميلى جنوب درياى مرده به براده‎هاى مس نيز دست يافته است، سنگ‎هاى معدنى كه در اين ناحيه به دست آمده آثار صيقلى و حرارت كوره‎اى در آنها مشاهده مى‎شود. «اين ناحيه به شكل دوكى است كه يك انتهاى آن به سمت شمال و ديگرى به سمت جنوب كشيده شده و رشته تپه‎هاى ماسه‎اى اطرافش را به شكل دايره احاطه كرده‎اند. در سمت شرق وادى كوچكى وجود دارد. (اين وادى شامل نهرى است كه در فصول خشك آب ندارد). ميان تپه‎هاى جنوب و مغرب و وادى در سمت مشرق و شمال، منطقه مسطح وسيعى قرار گرفته كه در آن خرابه‎هاى ديوارها، ساختمان‎هاى بزرگ، كلبه‎هاى معدنچيان، كوره‎هاى قالب‎گيرى و توده‎هايى عظيم از براده‎هاى مس يافت شده است. دو كوره يكى مربع و ديگرى مدور نسبتا سالم و دست‎نخورده باقى مانده‎اند. اولى از سنگ‎هاى خشن تراشيده شده‎اى كه 3 يارد مربع مساحت دارند تشكيل يافته و شامل دو قسمت تحتانى و فوقانى است» (11). يادبود قابل توجهى نيز به جاى مانده است كه پاره‎اى از تاريخ موآب را كه چندان مداركى از آن در دست نيست، در خاطره‎ها زنده مى‎سازد. پس از مرگ اخاب ميشع پادشاه موآب بر پسر اخاب يهورام كه جانشين پدر شده بود عاصى شده از پرداخت ماليات امتناع مى‎ورزيد. در نتيجه قشون اسرائيل، يهودا و ادوم، موآب را محاصره كرده سخت تحت فشار قرار دادندف به طورى كه ميشع مجبور شد پسر ارشد خود را بر حصار به جهت قربانى سوختنى براى خداى خود سوزانيد. از آن چه بعدا بر موآب گذشت چندان اطلاعى در دست نيست، ولى احتمال دارد سه پادشاه محاصره خود را شكسته و آنجا را ترك كرده باشند. در سال 1868 شخصى آلمانى به نام كلن در "ديبون" موآب سنگ حكاكى شده‎اى يافت. هنگامى كه وى به اروپا برگشته بود تا براى خريد سنگ پولى تهيه كند در غياب او عرب‎هاى آن منطقه سنگ را با آتش داغ كردند و سپس آب سرد روى آن ريختند تا آن را قطعه قطعه كنند و بدين وسيله پول بيشترى از فروش آن عايد خود سازند. خوشبختانه چون از سنگ دست نخورده نقشى موجود بود به زودى توانستند قطعات خردشده آن را كنار يكديگر قرار دهند و نوشته روى آن را بخوانند. تخت سنگ مزبور اينك در موزه لوور پاريس نگهدارى مى‎شود. نوشته روى سنگ به سبك الفباى قديمى فينيقى است و شرح مى‎دهد كه چگونه ميشع پادشاه موآب اين سنگ را بر پا داشته تا بگويد چگونه با كمك خداى خود "چموش" يوغ اسارت اسرائيل را از گردن او شكسته است. علاوه بر اين از چند محلى كه در كتاب مقدس هست نام برده شده و نيز از خداى اسرائيل كه اسمش يهوه است (12). پروژه‎ها و كشفيات باستان‎شناسى درمورد عهد جديد به صورت ديگرى است. زيرا كشفيات در اينجا حفارى و دست يافتن به خرابه‎ها و الواح سنگى حكاكى شده نيست، بلكه عبارت است از دسترسى به نسخه‎هاى خطى به وسيله علم باستان‎شناسى. «اين اسناد خطى ممكن است نوشته‎هاى عمومى يا شخصى باشند كه روى سنگ يا مواد استوار همانند و يا بر پاپيروس‎ها كه از ماسه‎هاى مصر پيدا شدهثبت شده باشند. اسناد شامل متون ادبى، صورت خريد خانم‎هاى خانه‎دار و يادداشت‎هاى خصوصى است كه بر بقاياى سفال‎هاى كنده شده، و يا ممكن است اين اسناد نقش‎ها و نوشته‎هايى باشند كه بر سكه حك شده‎اند و حاوى اطلاعاتى است از فرمانروايان گمنام آن زمان و يا تبليغات دولتى به مردمى كه آنها را به كار مى‎برده‎اند. اسناد ممكن است مانند "پاپيروس‎هاى چستربيتى گامران" مداركى از كتب مقدس باشند كه كليساها آن را نگه‎دارى مى‎كردند و يا مانند طومارها و يا متون عرفانى از همدى (Nag Hammadi)، بقاياى كتاب‎خانه انجمن مذهبى مى‎باشند؛ به هر تقدير هر خصوصياتى كه اين مدارك داشته باشند آنها براى مطالعه عهد جديد بسيار مهم و لازم مى‎باشند. همان گونه كه نوشته‎هاى ميخى بر الواح سنگى براى عهد عتيق حائز اهميت هستند» (13). اسنادى كه بر پاپيروس‎ها نوشته شده‎اند اطلاعاتى وسيع ارائه داده‎اند. مردم عادى بر روى پاپيروس نامه مى‎نوشتند و حساب‎هاى اقتصادى زندگى خود را بر آن يادداشت مى‎كردند. وسيله تحرير ارزانتر ديگر تكه‎هاى سفالى بود كه به استراكا (Ostraca) معروف است و براى نوشتن مطالب متفرقه به كار مى‎رفت؛ يكى از مهم‎ترين آنها كه از توده‎هاى خرابه‎هاى قديمى به دست آمده سفالى است كه تشابه و رابطه زبان محاوره‎اى مردم را با زبان يونانى عهد جديد آشكار مى‎سازد. تا قبل از اين كشف عقيده عمومى بر اين بود كه ميان زبان ادبى يونانى و زبان يونانى عهد جديد اختلاف فاحشى وجود دارد. حتى برخى از پژوهشگران معتقد بودند كه يونانى عهد جديد زبانى است آسمانى كه جهت نگارش امور روحانى مسيحيت عطا شده ولى كشف پاپيروس ثابت كرد كه يونانى عهد جديد تشابه زيادى با زبان عامه مردم داشته است. در سال 1931 مجموعه‎اى از پاپيروس‎هاى برخى از نسخ عهد جديد يونانى بدست آمد و به پاپيروس‎هاى چتربيتى معروف شد. بروس اظهار مى‎دارد كه اين دسته پاپيروس‎ها بدون شك كتاب مقدس برخى از كليساهاى دور افتاده مصر محسوب مى‎شده است. زيرا حاوى يازده قسمت خطى از كتاب مقدس مى‎باشد. سه قسمت آن در شكل كامل خود شامل بيشترين قسمت‎هاى عهد جديد است، كه يكى از آنها چهار انجيل و اعمال رسولان، دومى 9 رساله پولس به كليساها و رساله عبرانيان و سومى مكاشفه را تشكيل مى‎دهند. هر سه قسمت در سده سوم به تحرير رسيده‎اند. نسخه خطى كه مربوط به رسالات پولس است قديمى‎تر از همه مى‎باشد و در اوايل سده مزبور نگاشته شده است. حتى با وجود ناقص بودن اين نسخه‎هاى پاپيروس آنها مهم‎ترين گواه تاريخ عهد جديد و باارزش‎ترين مدرك براى شناسايى نسخه (Caesvean) به حساب مى‎آيند. نمونه‎هاى فوق اهميت اكتشافات پاپيروس را نشان مى‎دهند. يكى از منابع باارزش اطلاعات كتيبه‎هاى سنگى است. فرمان كلوديوس كه بر سنگ آهكى نگاشته شده نمونه‎اى است از اين كتيبه‎ها، كتيبه مزبور در دلفى واقع در قسمت مركزى يونان بدست آمده است. «اين فرمان در خلال هفت ماه اول سال 52 ميلادى نوشته شده و در آن از گاليلو به عنوان فرماندار رومى در اخائيه نام برده شده است. در ضمن از ديگر مانبع پيداست كه از فرماندارى گاليلو بيش از يك سال دوام نيافته و از آنجا كه فرمانداران در اول ماه ژوئيه به كار خود گماشته مى‎شدند، نتيجه مى‎شود كه گاليلو در سال 51 ميلادى به فرماندارى رسيده است و چون فرماندارى گاليلو در اخائيه هم زمان با يك سال و نيم خدمت پولس در قرنتس بوده (اعمال رسولان 18: 11 و 12)، مى‎توان از روى كتيبه كلوديوس زمان خدمت پولس را به طور دقيق دانست» (14). لوقا در نوشته خود اشاره ويژه‎اى به اشخاص و مكان‎ها مى‎كند، بنابراين كشف آثار باستانى نوشته‎هاى او را بيشتر از ساير نوشته‎هاى عهد جديد تعبير و تأييد مى‎كند، به طورى كه در دقت نوشته‎هاى لوقا شكى باقى نيست. هر وقت به صداقت نوشته‎هاى لوقا مشكوك شده‎اند، آثارى جديد كشف شده كه به درستى و حقانيت او مهر تأييد زده است. بروس اظهار مى‎دارد كه (براى مثال لوقا 1: 3 را كه ليسانيوس تيترارك آبليه را با يحيى تعميددهنده هم زمان مى‎دانست (27 م) اشتباه تاريخى تلقى مى‎كردند، زيرا به طورى كه مورخان نگاشته‎اند تنها فرمانروايى كه در اين قسمت حكومت مى‎كرده و ليسانيوس نام داشته فرماندار نبوده بلكه پادشاهى كه آنتونى بنا به تحريك كلئوپاترا در سال 36 قبل از ميلاد او را به اين مقام گماشته بود.ليكن كتيبه يونانى كه در آبيلا (18 ميلى مغرب شمال غربى دمشق) جايى كه نام آبليه از آن گرفته شده، پيدا شده است. شخصى بنام ليسانيوس را تيترارك (فرماندارى كه از طرف قيصر روم منصوب مى‎شد- مترجم) معرفى كرده و زمان فرماندارى او را بين 14- 29 ميلادى نگاشته كه با زمانى كه لوقا به آن اشاره كرده برابر است». در سال 1945 مشتى مدارك خارق‎العاده بدست آمد. سوكينك (Eleazar L. Sukenik) در نزديكى تاليپوت، از حومه‎هاى اورشليم دو ظرف كشف كرد كه در آنها استخوان‎هاى مرده بود. ظرف‎ها در داخل گودالى بودند كه از سال‎هاى پيش از 50 ميلادى مورد استفاده قرار گرفته است. Bruce معتقد است كه امكان دارد «در اين نقطه آثارى از اجتماع 20 سال اول مسيحيان اورشليم موجود باشد» (15). كشف سكه‎هاى قديمى نيز در زمينه تاريخ عهد جديد اطلاعاتى عرضه داشته است. يكى از مهم‎ترين مسائل در تعيين زندگى پولس تاريخ به خلافت رسيدن فستوس است كه به جاى خليفه قبلى فليكس به تخت نشست (اعمال رسولان 24: 27). در سال پنجم حكومت نرون قبل از اكتبر 59 ميلادى سكه جديدى ضرب خورده كه احتمال نمايشگر آغاز خليفه‎گرى فستوس است. هويت برخى اماكن مقدس به طور قطعى آشكار شده و از مكان‎هاى معمولى نيز شناسايى به عمل آمده است. شناسايى جاهاى معمولى آسان‎تر از كشف هويت نقاطى است كه در آن وقايع بزرگ عهد جديد اتفاق افتاده است. اورشليم در سال 70 ميلادى نابود گرديد و در سال 135 ميلادى شهر ديگرى به جاى آن بنا گرديد. همين امر شناسايى محل‎هاى اورشليم را كه اناجيل و اعمال رسولان از آنها نام مى‎بردند، مشكل ساخته است، ليكن برخى از قسمت‎ها را به راحتى مى‎توان تشخيص داد مانند: محوطه هيكل (معبد) و حوض سيلوحا جايى كه مسيح مرد نابينا را براى شفا به آنجا فرستاد (يوحنا 9: 11). باستان‎شناسى در امر درك كتاب مقدس كمك مؤثرى است، به طورى كه بدون وجود اطلاعات جالب آن برخى مطالب مبهم باقى مى‎ماند و حتى در بعضى موارد اگر اين اطلاعات كمك نمى‎كردند چه بسا مطالبى كه مشكوك يا نادرست تلقى مى‎شدند. مى‎توانيم باكنيون (Sir Fredric Kenyon) هم عقيده باشيم كه «به نظر من ارزش واقعى باستان‎شناسى اين نيست كه حقيقت مطالب كتاب مقدس را ثابت مى‎كند بلكه اين كه كتاب مقدس را روشن مى‎كند...كمكى كه باستان‎شناسى به مطالعه كتاب مقدس نموده باعث شده دانش ما درمورد داستان‎هاى اين كتاب به ويژه عهد عتيق وسيع‎تر و عميق‎تر گردد...». نتيجه مطالعات باستان‎شناسى آن كه ضمن اثبات حقانيت عهد عتيق معانى آن را نيز روشن ساخته است. انتقادات مخرب جاى خود را به حمايت از كتاب مقدس داده است و هر شخص معمولى مى‎تواند كتاب مقدس خود را با اطمينان بخواند زيرا هرچه پژوهش‎هاى جديد ابراز دارند باز كلام خداى ما تا ابد باقى است.توضيحات:(1)- Vos, Howard F. An Introduction To Bible Archaeology p. 121, guoting from W. F. Albright, Archaeology and the Religion of Israel. Chicago: Moody press, n.d. (2)- Burtows, Millar, What Mean These Stones? P.1. New Haven: American Schools of Orietal Research, 1941 (3)- Kenyon Sir Frederic, The Bible and Archaeology, p. 279(4)- همان كتاب.(5)- Glueck Nelson. Rivers in The Desert p. 31(6)- Short, A. Rendle(7)- Vos, Howard F. "Genesis Archaeology" p. 52 Chicago Moody Press, 1963(8)- Short, A. Rendle p. 138(9)- 75 Chicago: Moody Press, 1956 Vos, Howard F. An Introduction To Bible Archaeology p.(10)- Glueck, Nelson "Ezion – Gober", Bnlletin of bThe American Sc ools of Oriental Research.(11)- Vos.(12)- Short(13)- Bruce, F. F. "Archaeological Confirmation of The New Testament"(14)- همان كتاب.(15)- همان كتاب.(16)- Sir Fredric Kenyon
< قبل

بعد >

فصل ششم: آيا اسناد كتاب مقدس، معتبر هستند ؟

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانچندى پيش مجله معتبرى، مقالهاى منتشر ساخت تا نشان دهد كه در كتاب مقدس اشتباهات بىشمارى وجود دارد. از كجا بدانيم كتاب مقدس كه پس از قرنها و با ترجمههاى متعدد و گوناگون كه بدست ما رسيده است، فقط سايهاى كمرنگ از اصل آن نمىباشد؟ چه مدركى هست كه نشان بدهد پيغام اصلى كتاب مقدس در اثر حذفيات و آرايشهاى ترجمه از بين نرفته است؟ آيا دقيق بودن يا نبودن مطالب كتاب مقدس از نظر تاريخى براى ما تفاوتى دارد؟ بدون شك مهمترين مساله، پيغام و رسالت كتاب مقدس است. به هر صورت مسيحيت در اعماق تاريخ ريشه دوانيده است. عيسى مسيح جزء كسانى بود كه روميان آنها را سرشمارى كردند. اگر وقايع تاريخى كتاب مقدس درست نباشند، درستى ساير مطالب آن نيز كه براين وقايع استوارند با اشكالات جدى روبرو مىشوند. بنا بر اين لازم است بدانيم كه امروز واقعا از مداركى برخورداريم كه مردم دو هزار سال پيش از آن اطلاع داشتند . چطور مى‏دانيم كتاب‎هاى كتاب مقدس همان كتبى هستند كه الهام خدا تشخيص داده شده است و كتب ديگرى نبايد به آنها اضافه گردد؟
اين سئوالات داراى ارزش واقعى است . اگر كتاب مقدس را كلام الهام خدا مى‏دانيم در اين صورت اثبات درستى نسخه هاى آن عملى در خور اهميت است، به موجب اين عمل كه (نقد نسخه اى) ناميده مى‎شود،درستى نسخه ها بررسى مىگردد، به زبانى ديگر، نسخه‎هاى خطى كهن تا چه اندازه دقيق رونويسى شده اند. به بررسى مختصر اطلاعاتى كه از عهد عتيق و جديد داريم مى‎پردازيم. بديهى است نسخه برداران نه فقط در كار خود بسيار دقيق بوده، بلكه بسيار متدين هم بوده‏اند. از آنجايى كه نسخه برداران مى‏دانستند با كلام خدا سر و كار دارند، بى‎شك توجه و دقت زيادى در اين مورد به خرج مى‏دادند. اگر چه قديمىترين رونوشت كامل عبرى عهد عتيق موجود در حدود 900 ميلادى تهيه گرديده، ولى از قراين پيداست كه نسخه آن لااقل از سال 100 تا 200 ميلادى با دقت و امانت نگهدارى شده است. مقارن تاريخ مزبور،متن عبرى به زبان لاتين و يونانى نيز ترجمه شده است. مقايسه اين ترجمه ها ثابت ميكند كه در رونويس كردن متن عبرى، در اين زمان، دقت زيادى به عمل آورده اند. نسخه اى كه قدمت آن را به سال 900 ميلادى اسناد مى‏دهند، به « نسخه مصورتك » ( Massoretic Text ) معروف است زيرا نتيجه كار كاتبان يهودى است كه « مصورتىها » ناميده مىشدند. كليه نسخه‎هاى حاضر كه از متن عبرى اين دوره تهيه گرديده، با يكديگر توافق كامل دارند، و نمايشگر ممارست و مهارت كاتبان هستند.اما چگونه مىتوان به دقت و درستى اين متن در قبل از دوره « مصورتى » پى برد، زيرا تاريخ يهود در اين زمان بسيار آشفته بود. به همين خاطر مشكل به نظر مى‏رسد كه كاتبان در اين موقعيت بحرانى با دقت كار خود را انجام داده باشند؟ در سال 1947 دنيا با بزرگترن كشف باستانشناسى قرن روبرو شد. در غارهاى وادى درياى مرده كوزه هاى كهن پيدا شدند كه حاوى طومارهايى بودند كه به طومارهاى درياى مرده معروف شدند. براساس نوشته هاى اين طومارها، گروهى از يهوديان در بين سالهاى 150 قبل از ميلاد الى 70 ميلادى در محلى بنام قومران زندگى مىكردند. آنها از انجمن مشتركى برخوردار بودند كه مانند صومعه اداره مىشد. علاوه بر كار در مزارع، آنها وقت خود را صرف مطالعه و رونويسى كتب مقدس مىكردند. سپس آنها طومارهاى چرمى خود را در كوزه‏هايى گذاشته آنها را در غارهائى كه در مجاورت پرتگاه هاى جنوبى درياى مرده بود پنهان ساختند.اين نسخه ها تحت توجهات الهى بىگزند ماندند، تا اين كه در ماه فوريه يا مارس سال 1947 تصادفاً بوسيله چوپانى صحراگرد كشف شدند. به دنبال اين كشف تصادفى، يك سرى جستجوهاى دامنه دار آغاز شد، كه منجر به كشف غارهاى ديگرى گرديد. در اين غارها نيز طومارهايى چند وجود داشت. كشف اخير شامل قديمى ترين نسخه كامل خطى از كتاب اشعيا است كه تا به حال بدست آمده، به علاوه قطعاتى از كتب عهد عتيق. علاوه بر اينها يك نسخه نيز كه شامل اشعيا باب 38 الى 66 است پيدا شده است. كتب سموئيل نيز به صورت نسخه پاره، با دو فصل كامل از كتاب حقوق بدست آمده است و نيز تعدادى نوشته هاى ديگر كه مربوط به كتاب مقدس نيستند كشف شده كه شامل قوانين جوامع كهن مىباشند.اين كشف براى اشخاصى كه نسبت به درستى متن عهد عتيق شك دارند، ارزش فراوان دارد. با يك حركت سوق‏الجيشى، پرده از اسرار دوران هزار ساله نسخه‏ها با برداشته شده است. مقايسه طومارهاى درياى مرده با نسخه مصورتيك، اطلاع بيشترى در مورد دقت، يا عدم دقت انتقال مطالب در فاصله زمانى تقريباً 1000 سال كسب مىكنيم. نتيجه مفيد اين مقايسه چيست ؟ با مقايسه نسخه خطى قومران كه مربوط به اشعيا 38 – 66 مي باشد با نسخه مصورتيك، پژوهشگران باين نتيجه رسيده‏اند. كه اين نسخه با نسخه مصورتى شباهت بىحدى دارد. مقايسه اشعيا 53 نشان مىدهد كه اين نسخه فقط 17 حرف از نسخه مصورتيك تفاوت دارد كه از بين آنها 10 حرف به خاطر اختلاف املاء است. مانند واژه « honor » در زبان انگليسى كه « honour » نيز نوشته مىشود، و در اصل معنى هيچ تغييرى بوجود نمىآورند. 4 مورد ديگر اختلافات بسيار جزئى هستند، چون استعمال حروف ربط، كه اغلب به سبك نويسندگى مربوط مىشود. سه حرف ديگر كلمه اى را تشكيل مىدهند كه در عبرى به معنى «نور» است و در آيه 11 آمده است. از 66 كلمه اى كه در اين باب از كتاب اشعيا به كار رفته، تنها اين كلمه با اشكال روبرو شده، كه آن هم معنىعبارت را به هيچ وجه تغيير نمىدهد. اين نمونه‏اى است از نسخه خطى كامل آن (1) شواهد كهن ديگرى نيز هستند كه بر دقت نويسندگان نسخه مصورتى شهادت مىدهند. يكى از آنها ترجمه يونانى عهد عتيق است كه به سپتيوجنت ( Septuagint) معروف است. گاهى از آن به عنوان LXX (70) نيز ياد شده، زيرا شايع بود كه توسط 70 نفر از علماى يهود در شهر اسكندريه ترجمه شد. صحيح ‏ترين تاريخ تحرير اين نسخه در حدود 200 ميلادى تخمين زده مىشود.تا قبل از كشف طومارهاى درياى مرده، اين سئوال باقى بود كه چه وقت و چرا نسخه LXX با نسخه مصورتيك اختلاف پيدا كرد. ولى الان جاى هيچ شكى باقى نيست كه نسخه مصورتيك از سال 200 قبل از ميلاد به بعد هيچ گونه تغيير مهمى نكرده است. در بين طومارهاى كشف شده، طومارهائى وجود دارند كه نمايشگر يك نوع زبان عبرى هستند كه شباهت زيادى با زبانى دارد كه در ترجمه LXX بچشم مىخورد. به ويژه طومار كتاب سموئيل كاملاً شبيه متن LXX است . اين طور پيداست كه LXX ترجمه تحت‏اللفظى بيش نيست و نسخه‏هاى خطى، ترجمه‏هاى اصيل هستند. مدرك قديمى ديگر، يك نوع نسخه‏اى است مانند نوشته‏اى كه سامريان به كار مىبردند. نسخه‏هائى از طومارهاى قديمپ پنج كتاب موسى امروزه در نابلوس فلسطين نگهدارى مىشود. طومارهايى كه در سال 200 قبل از ميلاد وجود داشتند، از سه سبك مختلف برخوردار بودند. مساله اى كه براى ما پيش آمده اين است كه نسخه اصلى عهد عتيق جزو كدام يك از اين سبك ها بوده است ؟ مىتوان در اين مورد با نتيجه گيرى ر. لرد هاريس R. Laird Harris موافقت كرد كه « اينك مىتوانم اطمينان حاصل كنم كه حتى در سال 225 قبل از ميلاد نويسندگانى كه عهد عتيق را رونويسى مىكردند در كار خود دقت كافى به خرج داده اند. در آن زمان بيش از دو يا سه سبك نگارش جهت رونويسى وجود نداشت. با اين وجود اختلاف اين سبكه نگارش آن قدر سطحى بود كه مىتوان نتيجه گرفت كه رونويسان قديمىتر نيز در نگارش نسخه هاى بيشتر از عهد عتيق، با وفادارى و دقت كار خود را انجام داده اند. به راستى كفر محض است اگر نخواهيم قبول كنيم كه عهد عتيق امروزى با عهد عتيق كه عزرا براى تعليم شريعت به كسانى كه از اسارت بابل برگشته بودند بكار مىبرد شباهت كامل ندارد. » (2).در مورد عهد جديد چطور؟ باز هم براساس قرائن متقاعد مىشويم كه نسخه‏اى كه در دست داريم هيچ اختلاف اساسى با نسخه اصلى كتاب عهد جديد كه بوسيله انسان‏ها نوشته شده ندارد. دانشمند عالي مقام ف. جي. ا. هارت F. J. Hort اظهار داشته كه به غير از اختلاف جزئى دستورى يا املائى سبك نگارش، تفاوت‏هايى كه در متن نسخه‏هاى متعدد به چشم مىخورد ممكن است فقط در يك هزارم تمام عهد جديد تاثير بگذارد. عهد جديد به زبان يونانى نگارش يافت. بيش از 4000 نسخه خطى كه جنس آنها از مواد گوناگونى بوده تا به امروز باقى مانده‏اند.‏ در ابتداى دوره مسيحى، معمولا براى نوشتن از پاپيروس استفاده مى‏كردند. پاپيروس از جنس نى بود و دوام بسيار داشت. در 50 سال اخير بقاياى اسنادى كه بر روى پاپيروس نوشته شده بود كشف گرديد، از اين زمره هستند بقاياى نسخه‏هاى عهد جديد. دومين وسيله‏اى كه براى نگارش قرار مى‏گرفت عبارت بود از پوست حيوانات، چون پوست گوسفند و بز كه با سنگ پا صيقل داده مىشدند. از اين وسيله تا اواخر قرون وسطى استفاده مى‏شد، تا اين كه كاغذ جايگزين آن گرديد. تاريخ اسناد عهد جديد نشان مى‏دهند كه آنها مقارن زمان معاصرين مسيح نوشته شده‏اند . در زمان نگارش اين اسناد، افرادى مى‏زيستند كه هنوز سخنان مسيح در گوش آنها طنين انداز بود.حتى اغلب رساله‎هاى پولس از برخى اناجيل قديمى ترند (3).شواهد روشنى وجود دارند كه به موجوديت عهد جديد در زمانهاى قديم دلالت مى‏كنند، هرگاه اسناد عهد جديد را با ساير مدارك قديمى كه بدون هيج اشكالى پذيرفته شده‏اند مقايسه كنيم، بر ارزش عهد جديد بيشتر پى مى‏بريم . بروس (Bruce) اظهار مى‎دارد كه تنها 9 يا 10 نسخه خطى خوب از كتابى درباره « نبرد گليك » (Gallic War) قيصر باقى مانده است. قديمىترين نسخه اين كتاب در حدود 900 سال پس از زمان قيصر نوشته شده است. « تاريخ توسيديدس » ( در حدود 460 – 400 قبل از ميلاد ) بوسيله 8 نسخه خطى كه قديمى‏ترين آنها از 900 ميلادى تجاوز نمىكنند و مقدارى پاپيروس كه به آغاز عصر مسيحيت تعلق دارد،‏ به ما شناسانيده شده است. اين امر در مورد « تاريخ هرودت» (در حدود 480 – 425 قبل از ميلاد ) نيز صادق است. با اين وجود، هيچ دانشمند محقق ادبيات يونان باستان به بحثى كه براساس سنديت هرودت و توسيديدس مبنى نباشد توجهى نخواهد كرد. فقط با اين دليل كه نسخه‏هاى خطى كتب اين دو مورخ كه قابل استفاده ما مى‏باشند بيش از 1300 سال پس از نسخه‏هاى اصلى نگارش يافته‏اند (4). برخلاف مدارك فوق، دو نسخه عالى از عهد جديد موجود است كه به قرن چهارم تعلق دارد. مهمتر از اين دو نسخه بقاياي پاپيروس هستند كه حتى 10 الى 200 سال قبل از آنها نوشته شده‏اند. شايد قديمى‏ترين مدرك موجود بقاياى پاپيروس دست خطى باشد كه شامل يوحنا (31:8 – 33 و37) است. قدمت آن را در حدود 130ميلادى تخمين مى‏زنند. ساير شواهد و قرائن عهد جديد را مى‏توان در منابع ديگر جستجو كرد. اين منابع شامل نقل عبارات انجيل و اشاراتى هستند كه چه پيروان و چه دشمنان مسيحيت به عمل آورده‏اند. پدران كليسا، كه اكثراً بين سالهاى 90 و 100 ميلادى قلم فرسائى مى‏كرده‏اند. با بيشتر كتب عهد جديد آشنائى داشتند.از پژوهش‏هاى اخير آشكار گرديده كه مدرسه گروه ناستيك‏هاى وابسته به ولنيتنوس نيز با بيشتر كتاب‏هاى عهد جديد آشنايى داشته است (5). علاوه بر اينها دو مدرك ديگر نيز جهت سنديت كتب عهد جديد موجود است. نخستين مدرك نسخه‏هاى خطى هستند كه از يونانى به ساير زبان‏ها ترجمه شده‏اند. در اين بين، سه گروه حائز اهميت هستند: ترجمه‏هاى سريانى، ترجمه‏هاى مصرى يا قبطى، و ترجمه‏هاى لاتينى. با مطالعه دقيق اين ترجمه‏ها به اسرار نسخه‏هاى خطى اصلى يونانى كه مرجع اين ترجمه‏ها بوده دست يافته‏اند. سرانجام نوبت به شهادت كتاب‏هاى نماز مىرسد. در آنها درس‏هايى بود كه در مجالس عمومى كليسا قرائت مىشد. در اواسط قرن بيستم بيش از 1800 تا از اين دروس طبقه بندى شده‏‏اند. درس‏هايى از اناجيل، اعمال رسولان و رسالات در آنها وجود دارند. گرچه اين كتاب‎ها در قرن ششم پديدار شدند، ولى احتمالاً نسخه اصلى آنها قديمى‎تر و با ارزشتر بوده است. اگرچه در اثر چند بار رونويس كردن عهد جديد تغييرات بسيارى در آن بوجود آمده است، ليكن بيشتر اين تغييرات جزئى هستند. علم انتقاد نسخه‏هاى قديمى كه بسيار دقيق است، ما اين نسبت به نسخه حقيقى عهد جديد مطمئن مىسازد.سر فردريك كنيان متخصص شهير دست‎خطهاى قديمى اظهار مى‎دارد كه «فاصله زمانى بين تاريخ انشاى نسخه اصلى و قديمى‎ترين نسخه موجود به قدرى ناچيز است كه مى‎شود آن را ناديده گرفت و ديگر هيچ جاى شك باقى نيست كه كتاب مقدس همان طورى كه نوشته شده به مرور زمان به ما رسيده است، اصالت و تمايلات كلى كتب عهد جديد را مى‎توان ثابت شده تلقى كرد.» سؤال ديگرى كه به مسئله معتبر بودن نسخه‎هاى موجود همانند است اين است كه «چگونه مى‎توان دانست كتاب‎هايى كه بايد جزء كتاب مقدس مى‎شدند همين كتبى هستند كه ما در كتاب مقدس خود داريم؟» اين يك پرسش مربوط به شرعى بودن كتاب مقدس است. درمورد هر يك از كتب عهد عتيق سؤالات على‎ حده‎اى نيز مطرح شده‎اند. كليساى پرتستانت همان كتب عهد عتيق را كه يهوديان دارند قانونا قبول دارند، چنان كه مسيح و شاگردان نيز آن را پذيرفتند. كليساى كاتوليك رومى پس از شوراى «ترنت» در سال 1546، 14 كتاب «آپوكريفا» را به آن كتب افزود. كتاب مقدس انگليسى همان ترتيب Septuagint را داراست (ترجمه متن عهد عتيق به زبان يونانى). كتاب مقدس عبرى برخلاف طبقه‎بندى كتب مقدس انگليسى به سه گروه تقسيم شده‎اند: تورات (پيدايش تا تثنيه) كه به پنتيوخ نيز معروف است، انبيا كه شامل انبياى پيشين (يوشع، داوران، سموئيل و پادشاهان) و انبياى بعدى (اشعيا، ارميا، حزقيال و 12 كتب ديگر از هوشع تا ملاكى) و ساير نگارش‎ها كه شامل بقيه كتب عهد عتيق ما هستند يعنى كتب: اشعار، (ايوب، زبور داود، امثال سليمان و غيره). كتب فوق هنگامى از احترام خاصى برخوردار شدند كه مردم آنها را به عنوان نوشته‎هاى كسانى كه از خدا الهام گرفته بودند دانستند به طورى كه اى. جى. يانگ مى‎گويد: «وقتى كه كلام خدا نوشته شد به صورت كتاب مقدس درآمد و از آن جايى كه سخنان خدا بودند از احترام مطلق برخوردار گشتند. چون كلام خدا بود در نسخه كتاب شريعتى نيز شد. موضوع شريعتى بودن كتاب مقدس خود نمايشگر الهامى بودن آن است، بنابراين فرقى است بين مقامى كه عهد عتيق به علت الهامى بودنش از آن برخوردار است و احترامى كه اسرائيل نسبت به آن قائل است.» اين امر را مى‎توان درمورد نوشته‎هاى دنيا مشاهده كرد. شريعت به وسيله او ارائه شد و سپس انبياى بعد از او آنها را به عنوان فرامين خود خدا محترم داشتند. از آن زمان به بعد اين كتب نزد مردم محترم بوده است. مردم از شريعت غافل بودند ولى رهبران روحانى اسرائيل مقام آن را به رسميت مى‎شناختند. همين امر باعث شد عزيا بفهمند شريعت چقدر مورد غفلت قرار گرفته و به خود بلرزد (دوم پادشاهان 22: 11). از بررسى نوشته‎هاى انبيا آشكار مى‎گردد كه آنها اطمينان داشتند كه آن چه مى‎گفتند كلمات معمولى نبوده بلكه از قدرتى برخوردار بوده‎اند. عبارات «خداوند چنين مى‎گويد» و «كلام خدا بر من نازل شده گفت» در پيام آنها متداول بود. گرچه معلوم نيست بر چه اساسى قدر و منزلت اين نوشته‎ها پذيرفته شده ولى به هر تقدير در پذيرش آن هيچ شكى باقى نيست. در قرن اول مسيحيت متداول بود كه لااقل برخى از اين نوشته‎ها را از بيانات روح‎القدس تلقى كنند. در ابتداى عصر مسيحيت واژه «كتب» به تركيبى از نوشته‎هاى الهامى از خدا اطلاق مى‎شد كه مقام آن كاملا به رسميت شناخته شده بود. مسيح اين واژه را در همين معنى به كار مى‎برد و وقتى مى‎گفت «ممكن نيست كه كتاب محو گردد» شنوندگان معنى كلام او را كاملا درك مى‎كردند. جالب است كه مسيح و فريسيان درمورد مقام عهد عتيق هيچ اختلافى با يكديگر نداشتند. مشاجره آنها بر سر اين بود كه فريسيان رسوم و عقايد خود را بر آن افزوده بودند و آنها را نيز جزء كتاب مقدس محسوب مى‎داشتند. در شوراى ژامنيا (Jamnia) كه در سال 90 ميلادى تشكيل شد بحث غير رسمى درمورد شرعى بودن كتاب مقدس درگرفت، معلوم نيست كه در اين شورا تصميمات قطعى اتخاذ گرديد يا نه. ولى اين طور كه پيداست بحث بر سر اين نبود كه كتاب‎هايى به آن چه كه قبلا به عنوان الهام خدا تشخيص داده شده بودند اضافه كنند بلكه اين كه برخى از آنها را حذف كنند يا خير. به زبان ديگر آنها كتب عهد عتيق را به عنوان كلام خدا به رسميت شناخته بودند. لازم به تذكر است كه كتب «آپوكريفا» هيچ وقت جزء كتب الهامى يهود پذيرفته نشده و مسيحيان قرن‎هاى نخستين و يهوديان هرگز آن را قسمتى از كتاب مقدس الهام شده محسوب نداشته‎اند. اين امر با مطالعه نگارش‎هاى يوسفوس مورخ يهودى و نوشته‎هاى اگوستين اسقف اعظم افريقاى شمالى در «هيپو» آشكار مى‎شود.جالب توجه است كه نويسندگان عهد جديد حتى يك بار هم مطلبى را از آپوكريفا در كتب خود نقل نكرده‎اند. كتب آپوكريفا ادعا نمى‎كنند كه كلام خدا يا نگارش‎هاى پيامبران مى‎باشند. ارزش و مندرجات آنها از نوع ديگرى است. برخى از آنها مثل مكابيس اول محتملا در حدود صد سال قبل از ميلاد مسيح نگارش يافته و ارزش تاريخى دارند. در حالى كه ديگر كتب آن از ويژگى‎هاى افسانه‎اى برخوردارند و ارزش كمترى دارند. گرچه اين كتب در ابتدا جزء LXX ترجمه تورات به يونانى نبودند ولى بعدا به آن اضافه شدند و بدين طريق توسط ژروم "Jerume" جزء "Vulgate" (ترجمه لاتينى كتاب مقدس) درآمدند. ولى خود ژروم فقط كتبى را برگزيد كه در شريعت عبرى بودند و بقيه را كتبى دانست كه تنها ارزش كليسايى داشتند. بعدا همين شخص در زمان اصلاحات با آخرين تصميم شوراى ترنت مبنى بر قائل شدن مقام شريعتى براى «آپوكريفا» به مخالفت برخاست. مهم‎تر از همه مسيح 39 كتب عهد عتيق را تماما به عنوان كلام الهام شده خدا قبول داشت. ولى كتب عهد جديد چطور؟ همان طورى كه درمورد عهد عتيق گفته شد، كتاب‎هاى عهد جديد نيز به علت الهامى بودنشان در شمار كتب شرعى مى‎باشند نه به خاطر اين كه عده‎اى به آن «رأى» داده‎اند تا به اين مقام پذيرفته شود. به هر تقدير سرگذشت به رسميت شناخته شدن عهد جديد به عنوان كتب شرعى بسيار جالب است. نوشته‎هاى عهد جديد داراى يك مرجع اقتدار هستند. پولس و پطرس با علم به اين حقيقت رساله مى‎نوشتند. پطرس به طرز ويژه‎اى از رساله پولس به عنوان كتاب مقدس نام مى‎برد (دوم پطرس 3: 15 و 16). يهودا آيه 8 معتقد است كه دوم پطرس 3: 3 از سخنان رسولان هستند. پدران اوليه كليسا چون پوليكارپ، ايگناتوس، و كلمنت مقام رسمى تعدادى از كتب عهد جديد را تأييد مى‎كنند. يورش عقايد غلط ضد مذهبى در اواسط سده دوم موجب شد مفهوم اصالت كتب مقدس در فكر مسيحيان زنده شود تا كتب رسمى را از كتبى كه هويت مشخصى نداشتند تميز دهند. «ايرينوس» و سپس «اوسبيوس» در سده سوم در نوشته‎هاى خود موضوع را روشن‎تر كرده‎اند. به قرار اطلاع انتخاب و تنظيم كتب مقدس در سده چهارم صورت گرفت. در مشرق بر اساس رساله «آتاناسيوس» (367ميلادى) فرق محسوسى بين مندرجات كتب مقدس كه منبع اصلى تعليمات مذهبى به شمار مى‎رفتند و ساير نوشته‎ها كه ايمان‎داران اجازه خواندن آنها را داشتند به چشم مى‎خورد، در غرب در سال 397 ميلادى بر اساس تصميم شوراى كليسايى كه در كارتاژ تشكيل شد، كتب عهد جديد تنظيم و تدوين گرديد. در آن زمان سه معيار كلى جهت سنجش نوشته‎ها وجود داشت كه معلوم مى‎كردند چه نوشته‎هايى پيام واقعى رسولان هستند و كدام نگارش‎ها شرعى نيستند. نخست آيا مى‎توان نوشته‎اى را به طور مستقيم به يك رسول نسبت داد؟ اناجيل مرقس و لوقا از اين قانون مستثنى بودند و آنها را نوشته‎هايى مى‎دانستند كه حاصل همكارى نزديك رسولان با نويسندگان بودند. موضوع دوم جنبه كليسايى آن بود يعنى به رسميت شناختن كتابى به وسيله يك كليساى معروف و برجسته يا اكثريت كليساها. سوم سنجيدن آن با معيارهاى تعاليم صحيح. اطلاعات مذكور مفيد و جالب توجه هستند، ولى آخرين آزمايش شرعى بودن كتاب مقدس مانند الهامى بودن آن به شهادت روح‎القدس در قلب ايمان‎داران بستگى دارد. در دوران ناپايدار ما چه عالى است كه انسان بر صخره‎اى چون كتاب مقدس بايستد! خداوند ما مى‎گويد: «آسمان و زمين زائل خواهد شد ليكن سخنان من هرگز زائل نخواهد شد!». توضيحات: (1)- Harris, R. Laird. How Reliable is The old Testament Text? Can I Trust My Bible? P. 124. Chicago: Moody Press, 1963.(2)- West Cott, B. F. and Hort, F. J. A. eds, New Testament in Original Greek Vol 2 p. 2. 1881(3)- See p. 43(4)- همان كتاب صفحه 16 و 17(5)- همان كتاب صفحه 19

فصل پنجم: آیا کتاب مقدس کلام خداست؟

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانسؤال فوق مسئله مهمی است که امروزه اغلب مورد بحث و مشاجره محافل قرار می‌گیرد. کتاب مقدس کلام خداست و دراین مورد عقیده شخص نمی‌تواند از اعتبار آن بکاهد. با این وصف موضوع اصلی در رستگاری شخص توسل به ایمان به مسیح است نه نظر او پیرامون کتاب مقدس. پس از این که شخص به مسیح ایمان می‌آورد سؤال منطقی که درمود کتاب مقدس می‌پرسد این است: «نظرمسیح درمورد این کتاب چه بوده؟» به طوری که بعدا ملاحظه خواهید کرد کاملا روشن است که عیسی مسیح کتاب مقدس را کلام مقتدر خدا می‌دانست. کسی که پیرو مسیح است قاعدتا باید از او اطاعت کرده نظریه او درمورد کتاب مقدس تقبل نماید. ولی چطور می‌توانیم برای این سؤال ژرف پاسخی بیابیم؟ در حالی که مطالب و ادعاهای خود کتاب مقدس در این مورد جزء دلایل محسوب نمی‌شوند با این وجود آنها جزء اطلاعات پرارزشی هستند که نمی‌توان از آن صرف نظر کرد. در دوم تیموتاؤس 3: 16 می‌خوانیم که: «تمامی کتب از الهام خداست و به جهت تعلیم و تنبیه و اصلاح و تربیت در عدالت مفید است تا مرد خدا کامل و به جهت هر عمل نیکو آراسته شود.» واژه «الهام» در این جا به معنی عام کلمه به کار نرفته است. وقتی می‌گوییم شکسپیر برای نوشتن نمایشنامه‌های بزرگ خود و بتهون جهت تصنیف سنفونی‌های عالی خود «الهام» می‌گرفتند، منظور چیز دیگری است.
ولی واژه‌ای که در این آیه «الهام» ترجمه شده در اصل به معنی «ناشی از نفس خدا» می‌باشد، و بدین وسیله اشاره به خود نوشته می‌کند به نویسندگان. این نکته اساسی را باید همواره در نظر داشت. در پطرس 1: 20 و 21 گفته دیگر مهمی می‌یابیم: «هیچ نبوت کتاب از تفسیر خود نبی نیست زیرا که نبوت به اراده انسان هرگز آورده نشد بلکه مردم به روح‌القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند.» به طوری که ملاحظه می‌فرمایید در این آیات نیز تأکید شده است که کتاب مقدس از خدا سرچشمه گرفته است. لازم است بدانیم که نویسندگان کتاب مقدس صرفا ماشین‌های تحریر نبوده‌اند که خدا کلیدهای آنان را زده تا پیغام خود را تحریر کرده باشد. برخی به اشتباه فکر می‌کنند که معنی الهام در کتاب مقدس این است که خدا کلام خود را دیکته کرده است. در این که هر نویسنده‌ای برای خود سبک ویژه‌ای داشته شکی نیست به طوری که شیوه نویسندگی ارمیا با سبک اشعیا فرق دارد و همین طور شیوه‌هایی که یوحنا و پولس به کار می‌برند از یکدیگر متمایز است. درست است که خدا انسان‌ها را به عنوان عامل به کار می‌برد ولی آنها را آن چنان هدایت و کنترل می‌کرد که آن چه را که "او می‌خواست نوشته شود" آنها نوشتند. سایر ادعاهای کتاب مقدس درمورد این که کلام خدا می‌باشد در لا به لای متون ان به چشم می‌خورد. انبیا سخنان دهان خدا بودند و وقتی آنها سخن می‌گفتند از این امر آگاهی کامل داشتند. در عهد عتیق بارها به این عبارت که از قول‌ آنها نقل شده برمی‌خوریم: «کلام خدا بر من نازل شد» داوود نبی می‌گوید: «روح خداوند به وسیله من تکلم شد و کلام او بر زبانم جاری گردید» (دوم سموئیل 23: 2). ارمیا می‌گوید: «آن‌گاه خداوند دست خود را دراز کرده دهان مرا لمس کرد و خداوند به من گفت اینک کلام خود را در دهان تو نهادم» (ارمیا 1: 9). عاموس فریاد برمی‌آورد که: «خداوند یهوه تکلم نموده است کیست که نبوت ننماید» (عاموس 3: 8). بسیار جالب توجه است که نویسندگان عهد جدید از عبارات عهد عتیق به عنوان کلام خدا یاد می‌کنند تا سخنان یک نبی. برای مثال پولس می‌نویسد « کتاب چون پیش دید که خدا امت‌ها را از ایمان عادل خواهد شمرد به ابراهیم شهادت داد که جمیع امت‌ها از تو برکت خواهند یافت» (غلاطیان 3: 8). در موارد دیگر از خدا به عنوان خود کتاب مقدس نامبرده شده است. مثلا «تو آن خدا هستی ... که به زبان پدر ما و بنده خود داوود گفتی چرا امت‌ها هنگامه می‌کنند و قوم‌ها به باطل می‌اندیشند؟» (اعمال رسولان 4: 24 و 25 و مزمور 2: 1). بنیامین وارفیلد متذکر می‌شود که نمونه‌های فوق که نشان می‌دهند چگونه از کتاب مقدس به عنوان خود خدا صحبت می‌شود و بالعکس از خدا به عنوان کتاب مقدس سخن به میان می‌آید فقط می‌توانند نمایشگر فکر نگارنده‌ای باشند که برابر بودن متن کتاب مقدس با سخنان خدا برایش مطلبی عادی است. در نتیجه به کار بردن اصطلاح «کتاب می‌گوید و خدا می‌گوید» به جای «کتاب مقدس، کلام خدا می‌گوید...» امری عادی شد. بنابراین وجود دو عبارت مزبور در کنر یکدیگر روشن‌گر برابری کامل «کتاب مقدس» با «سخن گفتن خدا» می‌باشد.(1)پرواضح است که نویسندگان عهد جدید نیز مانند نویسندگان عهد عتیق ادعای نبوت کرده‌اند. مسیح فرمود یحیی تعمیددهنده نبی بود و حتی بزرگتر از نبی (متی 11: 9- 15). به طوری که گوردن کلارک اظهار می‌دارد «او برتر از تمام پیامبران عهد عتیق بود. با این وجود کوچکترین نبی عهد جدید بزرگتر از یحیی بود. مگر انبیای عهد جدید کمتر از پیشینیان از خدا الهام گرفتند؟» (2). پولس ادعای رسالت کرد «اگر کسی خود را نبی یا روحانی پندارند اقرار بکند که آن چه به شما می‌نویسیم احکام خداوند است» (اول قرنتیان 14: 37). پطرس درمورد نوشته‌های پولس می‌گوید: «هم چنین در سایر رساله‌های خود این چیزها را بیان می‌نماید که در آنها بعضی چیزها است که فهمیدن آنها مشکل است و مردمان بی‌علم و ناپایدار آنها را مثل سایر کتب (مقدس) تحریف می‌کنند تا به هلاکت خود برسند» (دوم پطرس 3: 16). از این که او نامه‌های پولس را در سطح سایر کتب مقدس می‌انگارید نتیجه می‌شود که همان مقام رسالت را که کتاب مقدس داراست برای این نوشته‌ها نیزقائل است. ولی مهم‌تر از همه اینها نظریه‌ای است که مسیح درمورد کتاب مقدس ارائه داده است. او راجع به آن چه عقیده‌ای داشت؟ و چگونه آن را به کار می‌برد؟ جواب این سؤالات در واقع جوابی است که کلام مجسم شده خدا مسیح به آنها می‌دهد. بدون شک سخن او در این باره عالی سند مطمئنی است برای کسانی که او را چون خداوند خود پذیرفته‌اند. مسیح خداوند درمورد عهد عتیق چه نظری داشت؟ او با تأکید اظهار می‌دارد که «هر آینه به شما می‌گویم تا آسمان و زمین زایل شود همزه‌ای یا نقطه‌ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه مواقع شود» (متی 5: 18). او اغلب با به کار بردن عبارت «مکتوب است» از عهد عتیق به عنوان آخرین منبع موثق نقل قول می‌کرد. چنان که در کشمکش او با شیطان در بیابان مشاهده می‌شود. مسیح خود و حوادث مربوط به زندگی‌اش را با انجام یافتن عهد عتیق یکی می‌دانست (متی 26: 54 و 56). محتملا مسیح با بیان این جمله پذیرش و تأیید قطعی خود را نسبت به عهد عتیق ابراز داشت، «ممکن نیست کتاب محو گردد» (یوحنا 10: 35). پذیرفتن عیسی به عنوان نجات‌دهنده و مسیح خداوند با نپذیرفتن عهد عتیق به عنوان کلام خدا متضاد و بسیار ناسازگار می‌باشد و نیز این امر به منزله مخالف با کسی است که او را خدای ابدی و خالق کائنات می‌دانیم. برخی را عقیده بر این است که مسیح به خاطر سازش با عقیده مردم زمان خود چنین نظری را درمورد عهد عتیق بیان فرمود. مردم عهد عتیق را کتاب معتبر می‌دانستند بنابراین اگر چه مسیح از عقیده عمومی پیروی نمی‌کرد ولی به خاطر این که جای وسیع‌تری برای تعلیماتش در بین مردم باز کند از آن تمجید می‌کرد.قبول این فرض خالی از اشکال فراوان نیست. نحوه استفاده مسیح از عهد عتیق سطحی و غیر ضروری نبود زیرا کاملا اعتبار آن را تأیید و تصدیق نموده آن را اساس تعلیمات خویش درمورد شخصیت و رسالتش قرار داده است. اگر او چنین اعتقادی به کتاب مزبور نمی‌داشت محکوم به فریب‌کاری می‌شد و تعلیماتش اکثرا بر پوچی و خیال پایه‌گذاری می‌شدند. علاوه بر این چرا او که در موارد جزئی با تعصب مردم زمان خود به شدت به مخالفت می‌پرداخت در این مورد با آنها از در سازش درآمده است. مخالفت او درمورد روز سبت نمونه بارزی از این امر است. حتی باید سؤال اساسی‌تری را مطرح کرد به این عنوان که اگر اساس کار او بر سازش نهاده شده باشد چگونه می‌توان دریافت چه وقت او با جهالت و تعصب مردم سازش می‌کند و چه موقع نمی‌کند؟ در این جا به شرح چند مورد می‌پردازیم که پذیرش کتاب مقدس به عنوان کلام خدا کمک شایانی می‌کند. کسانی که کتاب مقدس را کلام خدا می‌دانند اغلب مورد تهمت قرار می‌گیرند که کتاب مقدس را «بدون تعبیر و دربسته» قبول می‌کنند. معمولا این سؤال را از آنها می‌کنند که «آیا کتاب مقدس را بدون نعبیر و به طور تحت‌الحفظ قبول دارید؟» و این سؤال بی‌شباهت به این یکی نیست که «آیا دیگر زنتان را کتک نمی‌زنید؟» برای کسی که بخواهد قبول کند یک جواب بلی یا خیر کافی است. هرگاه سؤال مزبور پرسیده می‌شود باید در نظر داشت که منظور از مطالب واقعی کتاب مقدس که احتیاج به تعبیر و تمثیل ندارد چیست؟ وقتی گفته می‌شود که باید وقایع کتاب مقدس را بدون تعبیر، آن طور که نوشته شده است قبول کرد منظور این نیست که استعمال حالات مختلف کلمه (کنایه، تمثیل و...) را در کتاب مقدس انکار کرد. وقتی اشعیا می‌گوید: «درختان صحرا دستک خواهند زد» (اشعیا 55: 12) و یا سراینده مرامیر که «کوه‌ها مثل قوچ‌ها به جستن درآمدند» (مزمور 114: 4 و 6). غرض این نیست که شخص که کتاب مقدس را آن طور که نوشته شده واقعی می‌انگارد. آیات مزبور را نیز «بدون تعبیر» و واقعی تعبیر می‌کند. در کتاب مقدس نظم، نثر و سبک‌های ادبی گوناگون به چشم می‌خورد. ما معتقدیم که مطالب کتاب مقدس باد طوری تفسیر شوند که منظور نویسندگان را برای خوانندگان بیان کنند. در مطالعه روزنامه نیز این اصل وجود دارد، و نیز تمییز مطالبی که به کنایه، تمثیل و استعاره و... به کار رفته از موضوعاتی که بدون تفسیر باید پذیرفت کار بسیار آسانی است. کسانی که مطالب کتاب مقدس را به طور واقعی نمی‌پذیرند مخالف عقیده فوق هستند و بارها کوشش نموده‌اند قصد روشن مطالب را به تعبیری دیگر بیان کنند، بدین ترتیب که وقایعی را که در کتاب مقد نگاشته شده‌اند (برای مثال سقوط مقام آدم و معجزات) صرفا داستان‌های غیر واقعی می‌دانند که برای تشریح و بیان امور ژرف روحانی به کار رفته‌اند. پیروان عقیده مزبور معتقدند همان طور که عبارت «غازی را که تخم طلایی می‌گذارد نکش» را در افسانه‌های ایسوپ نمی‌توان به طور عملی و بدون استعاره پذیرفت. همان گونه نیز برای فهمیدن و لذت بردن از مطالب کتاب مقدس لازم نیست حتما آنها را وقایع تاریخی بدانیم. برخی نویسندگان معاصر حتی درمورد صلیب و رستاخیز عیسی مسیح نیز همین نظریه را دارا هستند. بنابراین باید دانست که منظور از عملی و واقعی بودن مطالب کتاب مقدس چیست تا بدین وسیله از ارتکاب اشتباهات فاحش جلوگیری شود. عبارت دیگری که باید به طور روشن توضیح داده شد «مصون از خطا بودن» (کتاب مقدس) است. منظور از این عبارت این چه هست و چه نیست؟ با دادن توضیح روشن در این مورد، می‎توان از اشتباهات بسیاری دوری جست. از تحمیل معیارهای علمی و تاریخی دقیق و صحیح قرن بیستم به نویسندگان کتاب مقدس باید خودداری کرد. برای مثال کتاب مقدس وقایعی را از نظر عام مشاهده (Phenomenalogically) یعنی آن طور که دیده می‎شوند بیان می‎کنند. از طلوع و غروب خورشید صحبت می‎کند در حالی که امروزه کاملا آشکار است که خورشید به راستی طلوع و غروب نمی‎کند، بلکه این زمین است که به دور خورشید می‎چرخد. ولی حتی خود ما این واژه‎های "طلوع" و "غروب" را در قرن پیشرفته علمی خود به کار می‎بریم زیرا ساده‎ترین شیوه برای بیان امری است که مشاهده می‎کنیم. لذا نباید از کتاب مقدس ایراد بگیریم در حالی که از آن چه که مشاهده می‎شود سخن می‎گوید. این شیوه بیان برای مردم تمام دوره‎ها و فرهنگ‎ها روشن و قابل فهم بوده است. در ادوار پیشین تا این حد در مسائل تاریخی دقت نمی‎شد. اغلب به عوض ارقام دقیق اعداد روند عرضه می‎گردید. وقتی مأمور شهربانی تعداد افرادی را در جمعیتی برآورد می‎کند می‎دانیم که آمار او تقریبی است ولی با این وجود برای مقصودی که او دارد کافی است. برخی از اشتباهاتی که مشاهده می‎شود هنگام نگارش نسخه‎ها به وجود آمده است، به همین خاطر برای تحقق بخشیدن به متن اصلی نیاز به کار دقیقی داریم. راجع به این موضوع در فصل بعد مفصلا بحث خواهم کرد تا بدانیم مدارک کتاب مقدس اصالت دارند یا خیر. مسائل دیگری نیز وجود دارد که هنوز جواب آماده‎ای برای آنها نداریم. باید صریحا این مطلب را اعتراف کنیم و در نظر داشته باشیم که در گذشته بارها به مجرد دسترسی به اطلاعات، بیشتر مسائل حل شده‎اند. لذا منطقی‎ترین کار این است که هرگاه با مشکلاتی این چنین برخورد می‎کنیم آنها را به حال خود بگذاریم و با اعتراف به محدودیت فعلی منتظر مدارک جدید احتمالی باشیم تا این گره کور را باز کنیم. وجود مشکلات مانع پذیرفتن کتاب مقدس به عنوان کلام خدا نمی‎باشند. کارنل لپ مطلب را چنین بیان می‎کند: «بین علم و مسیحیت توافقی وجود دارد و عجیب است که کمتر کسی به آن توجه دارد. همان طور که مسیحیت تمام مطالب کتاب مقدس را الهی و روحانی می‎داند، علم هم معتقد است که منطق و نظم در طبیعتد حکم‎فرماست. هر دوی آنها فرضیه هستند، تمام قسمت‎های این فرضیه‎ها از مدارک برخوردار نیستند، بلکه بیشتر قسمت‎های آنها برای اثبات خود شواهدی دارند. علم به فرضیه‎ای متکی است که بر اساس آن تمام طبیعت حالت مکانیکی دارد ولی در عین حال بر اساس اصل «نامعلومی» هایزنبرگ الکترون‎های اسرارآمیز دائم به اطاف پرتاب می‎شوند. حال علم چگونه فرضیه مزبور را که صحبت از مکانیکی بودن کل طبیعت می‎کند ثابت خواهد کرد، در حالی که می‎بینیم که این قانون درمورد تمام پدیده‎های طبیعی صدق نمی‎کند؟ جواب این است که چون در بیشتر پدیده‎های طبیعی نظم و ترتیب به چشم می‎خورد صلاح بر این است که فرض شود که تمامی طبیعت از نظم و ترتیب برخوردار است» (3).از جمله شواهدی که ثابت می‎کند کتاب مقدس کلام خداست تعداد قابل ملاحظه‎ای پیش‎گویی‎ها انجام یافته‎ای است که در این کتاب به چشم می‎خورد. این پیش‎گویی‎ها غیر از سخنان پوچ و کلی طالع‎بینان جدید است، «بخت بلند است، یک مرد خوشگل به زندگیتان وارد می‎شود و ...». این نوع پیش‎گویی‎ها را به راحتی می‎توان سؤتعبیر کرد. ولی اغلب مطالب پیش‎گویی شده کتاب مقدس به طور قطعی و معین عرضه شده و از تصدیق و راستگویی پیامبران نیز برخوردار است. خود کتاب مقدس نیز می‎گوید انجام یافتن پیش‎گویی‎ها گواهی می‎دهد که آنها کلمات انبیای خدا هستند (ارمیا 28: 9). انجام نیافتن پیش‎گویی روشن‎گر نادرست بودن آن است، «و اگر در دل خود گویی سخنی را که خداوند نگفته است چگونه تشخیص نماییم، هنگامی که نبی به اسم خداوند سخن می‎گوید اگر آن چیز واقع نشود و به انجام نرسد این امری است که خداوند نگفته است بلکه آن نبی آن را از روی تکبر گفته است پس از او نترس» (تنثیه 18: 21 و 22). اشعیا هویت انبیای کاذب را با توجه به انجام نیافتن پیش‎گویی آنها تشخیص می‎دهد، «آن چه را که واقع خواهد شد نزدیک آورده برای ما اعلام نمایید، چیزهای پیشین را و کیفیت آنها را بیان کنید تا تفکر نموده آخر آنها را بدانیم یا چیزهای آینده را به ما بشنوانید و چبزهایی را که بعد از این واقع خواهد شد بیان کنید تا بدانیم که شما از خدایانید باری نیکویی یا بدی را به جا آورید تا ملتفت شده با هم ملاحظه نماییم» (اشعیا 41: 22 و 23). نبوت‎ها به چند نوع هستند. یک دسته از آنها از آمدن مسیح خبر می‎دهند. گروه دیگر درمورد وقایع ویژه تاریخی هستند و سومین گروه از یهودیان سخن می‎گویند. جالب توجه است که شاگردان مسیح بارها پیش‎گویی‎های عهد عتیق را نقل قول می‎کردند تا نشان دهند که عیسی مسیح پیش‎گویی‎های صدها سال را دقیقا انجام داده است. در این جا فقط به ذکر چند مورد انگشت‎شمار که گلچینی است از این پیش‎گویی‎ها می‎پردازیم. یکی از مطالب جالب کتاب مقدس قسمتی است که مسیح به ذکر نبوت‎هایی که درمورد خود به عمل آمده می‎پردازد. پس از گفتگو با دو شاگرد در راه عمواس به آنها گفت: «ای بی‎فهمان و سست‎دلان از ایمان آوردن به آن چه انبیا گفته‎اند... و پس از موسی و سایر انبیا شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود» (لوقا 24: 25 و 27). اشعیا 52: 13 تا 53: 12 نمونه عالی است که درمورد مسیح پیش‎گویی شده است. در این نبوت احتمال وقوع و عدم وقوع به حدی است که درمورد شخص دیگری نمی‎توانست انجام گیرد. پیش‎گویی‎های زندگی، طرد شدن رسالت، مرگ، تدفین و عکس‎العمل مسیح نسبت به جریان غیرمنصفانه دادگاه را در برمی‎گیرد. میکا 5: 2 نمونه جالبی است از پیش‎گویی راجع به مسیح و نیز از یک واقعه تاریخی: «تو ای بیت‎لحم افراته اگر چه در هزاره‎های یهود کوچک هستی از تو برای من کسی بیرون خواهد آمد که بر قوم من اسرائیل حکم‎رانی خواهد نمود و طلوع‎های او از قدیم و از ایام ازل بوده است». پیش‎گویی‎ها نه فقط درمورد مسیح موعود بوده، بلکه با پادشاهان، ملل دنیا و شهرها نیز سر و کار داشته‎اند. شاید جالب‎ترین آنها پیش‎گویی راجع به شهر صور باشد (حزقیال 26). در این قسمت از کتاب مقدس به تفصیل جزئیات خرابی صور، نابودی کامل آن و نیز این که این شهر دیگر هرگز بنا نخواهد شد شرح داده شده است. چگونگی ترتیب انجام یافتن این پیش‎گویی با حمله نبوکدنصر و یورش بی‎رحمانه اسکندر کبیر از جمله پدیده‎هایی است که روشن‎گر دقت و درستی پیش‎گویی‎های کتاب مقدس می‎باشد. بالاخره نوبت می‎رسد به نبوت‎های شگرف درمورد قوم اسرائیل. مجددا به ذکر پاره‎ای از این پیش‎گویی‎ها اکتفا می‎شود. پراکنده شدن ملت یهود به وسیله موسی و هوشع پیش‎گویی شده بود: «خداوند تو را پیش روی دشمنانت منهزم خواهد ساخت ... و در تمامی ممالک جهان به تلاطم خواهی افتاد» (تثنیه 28: 25). «خدای من ایشان را ترک خواهد نمود چون که او را نشنیدند پس در میان امت‎ها آواره خواهند شد» (هوشع 9: 17). زجر و خفت قوم نیز پیش‎گویی شده بود: «ایشان را در تمامی ممالک زمین مایه تشویش و بلا و در تمامی مکان‎هایی که ایشان را رانده‎ام عار و ضرب‎المثل و مسخره و لعنت خواهم ساخت» (ارمیا 24: 9). ارمیا 31 درمورد احیای قومیت اسرائیل به طرز شگفت‎انگیزی پیش‎گویی نموده است. این پیش‎گویی برای قرن‎ها غیر عملی تلقی شده بود. به هر حال برخی وقایع عصر ما ممکن است تکمیل این پیش‎گویی‎ها باشد یا لااقل قسمتی از آنها. تمام صاحب‎نظران بر این عقیده‎اند که استقلال مجدد قوم اسرائیل در سال 1948 از وقایع سیاسی شرگف عصر ما به حساب می‎آید. هیچ کس نمی‎تواند منکر تأثیر نیروی پیش‎گویی باشد که به وقوع پیوستن است. اغلب پیش‎گویی‎ها به هیچ وجه نمی‎توانستند پس از وقوع حادثه نوشته شوند. بنابراین به قدر کافی مدارک وجود دارند که شخص بتوانند براساس آنها به کتاب مقدس اعتقاد پیدا کند که کلام خدا هست. علاوه بر این اسناد مفید سرانجام شهادت روح‎القدس باعث می‎شود شخص به کتاب مقدس به عنوان کلام خدا اعتقاد پیدا کند. وقتی کسی به بررسی مدارک می‎پردازد و کتاب مقدس را مطالعه می‎کند، چنان که "گاردن کلارک" می‎گوید حقیقت کلام خدا بودن کتاب مقدس «بر او طلوع می‎کند». این درک و شناخت به وسیله روح‎القدس به وجود می‎آید. ولی منظور روح‎القدس از این کار این است که دلایلی برای ایمان آوردن ارائه بدهد و نیز پیام کتاب مقدس را توضیح دهد. دو شاگردی که در راه عمواس بودند گفتند: « آیا دل در درون ما نمی‎سوخت؟» این تجربه‎ای است که توسط روح‎القدس ما نیز از آن برخوردار می‎شویم و اعتقاد پیدا می‎کنیم که کتاب مقدس کلام خداست؛ جان‎های ما از آن تغذیه می‎شود و دیگران را نیز شریک فیض آن می‎کنیم.توضیحات:(1)- Warfield, B. B. The Inspiration and Authority of The Bible, pp 299 ff. New York: Oxford University Press I927 (2)- Clark, Gordon. Can I Trust My Bible, pp I5- I6 Chicago: Moody press, I 963 (3)- Carnell, E. J. A Introduction of Christian Apologetics, p. 208 Grand Rapids: wm. B Eerdmans, 1950.

فرم ثبت نام - Login form

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانجواب‌هایی که به سؤال فوق داده شده به جای این که موضوع را روشن کند آن را مشکل‌تر ساخته است. بیشتر تضادهای ظاهری بین علم و کتاب مقدس از آن جایی سرچشمه می‌گیرند که اولا از قول کتاب مقدس مطالبی را بیان می‌کنند که هیچ در آن یافت نمی‌شود، ثانیا وقایع را از نظر فلسفی تفسیر می‌کنند که این تفسرها کاملا از خود واقعیت مجزا هستند. یک قسمت از اشکال مسئله را مسیحیان خوش قلب اما ساده‌لوح تشکیل می‌دهند که کتاب مقدس را اشتباه تعبیر می‌کنند. یکی از اشتباهات تاریخی و نابخشودنی، زمان‌سنجی کتاب مقدس بود که طی آن اسقف جیمس آشر (James Ussher) (1581- 1656) از معاصران شکسپیر محاسباتی با نسب‌نامه‌های کتاب مقدس انجام داد و نتیجه گرفت که دنیا در سال 4004 قبل از میلاد به وجود آمده است. بسیاری از غیر مسیحیان از جمله فیلسوف معروف «لرد برتراند راسل» خیال کرده‌اند مسیحیان واقعا معتقدند به خلقت عالم در سال 4004 قبل از میلاد. چند وقت پیش هنگامی که از اردوی دانشگاهی یکی از ایالات غربی امریکا دیدن می‌کردم به یک دانشجوی غیر مسیحی برخوردم. او داشت به سؤالات ورقه تستی درس جواب می‌داد که درمورد تمدن غربی بود. یکی از سؤالات این بود: «آیا بر اساس تعلیمات کتاب مقدس دنیا در سال 4004 قبل از میلاد به وجود آمده؟» به او گفتم حدس می‌زنم استاد شما مایل است جواب بلی را برای این سؤال انتخاب کنید! جواب داد همین طور است. از جیبم یک کتاب مقدس درآوردم و گفتم ممکن است بگویید در کجای کتاب مقدس این مطلب نوشته شده است؟ جوان از این که نتوانست به سرعت تاریخ خلقت را در صفحه اول کتاب پیدایش بیابد تعجب کرد. دوست مسیحی همراهم سعی کرد او را یاری دهد و گفت «در صفحه 3 است» هر دوی آنها برای اولین بار فهمیدند که تاریخ اسقف آشر که در بسیاری از کتاب مقدس‌های انگلیسی یافت می‌شود جزء متن اصلی کتاب مقدس نیست.
از سوی دیگر برخی از دانشمندان تمایل به گفتن مطالبی دارند که با واقعیت فاصله زیاد دارد، این مطلب بیان شده در واقع تفسیرهای فلسفی از اطلاعات اصلی می‌باشند که هیچ وقت به اندازه خود اطلاعات حائز اهمیت نیستند. متأسفانه شنونده یا خواننده این مطالب، در فکر خود کمتر می‌تواند واقعیتی را از تفسیرها تمیز دهد. معمولا گفته‌های یک دانشمند مورد قبول می‌افتد، حتی اگر مطالبی خارج از تخصص خود بگوید باز مردم به گفتارهای وی همان احترامی را قائل می‌شوند که نسبت به اظهارات وی در زمینه تخصص وی قائل بودند. مثلا آنتنی استاندن (Anthony Standen) اظهارات ر. اس. لول استاد دیرین‌شناسی دانشگاه "Yale" را چنین بازگو می‌کند: «از زمان داروین به بعد فرضیه تکامل به ظور روزافزونی مورد تأیید عموم قرار گرفته است و صاحب‌نظران و روشن‌فکران هیچ تردیدی ندارند که تکامل راه حل منطقی و قابل درک مسئله خلقت است. گرچه از روش و چگونگی عمل اطمينان کامل نداریم ولی می‌توان یقین حاصل نمود که عمل تکامل با قوانین بزرگ طبیعی تطابق داشته که هنوز برخی از این قوانین برای بشر پوشیده است، و شاید هم اصلا قابل درک نباشد» (1). این مطلب این سؤال را مطرح می‌کند که اگر برخی از قوانین طبیعی هنوز ناشناخته هستند چگونه می‌توانیم اطمینان حاصل کنیم که اصلا چنین قوانینی وجود خارجی دارند؟ و اگر بعضی از آنها قابل فهم بشر نیستند چطور می‌دانیم که آنها با منطق سازگار هستند؟ اگر کسی گفته‌های کتاب مقدس و وقایع علمی را آن طور که هست قبول کند از بحث و جدل مصون خواهد ماند. مورد دیگری که اغلب باعث اختلاف شده این است که آیا آن چه که به وسیله روش‌های علمی قابل اثبات نیستند، قابل قبول و واقعی هستند یا خیر؟ برخی دانسته یا نادانسته بر این عقیده‌اند که اگر اثبات یک قضیه به وسیله روش‌های علمی در یک آزمایشگاه امکان‌پذیر نباشد آن قضیه درست نیست و نمی‌توان آن را معتبر تلقی کرد. «کشفیات علم» در واقع «هدف» قرار گرفته و در نتیجه کامل و بی‌عیب تلقی می‌شوند و مطالبی که باید با ایمان پذیرفت مورد سؤظن می‌باشند. ولی خوش‌بختانه علاوه بر روش‌های علمی و آزمایشگاهی شیوه‌های دیگری نیز وجود دارد که به وسیله آنها می‌توان به واقعیت و دانش اصیل دست یافت. چگونگی عاشق شدن دختر و پسری را در نظر بگیرید. مطمئنا این مرحله در یک آزمایشگاه و به وسیله برق و باطری انجام نمی‌گیرد بلکه کسانی که این تجربه را داشته‌اند می‌توانند بگویند عاشق شدن واقعیت دارد یا خیر. به طوری که قبلا اشاره شد روش‌های علمی صرفا برای وقایعی مفید است که جنبه فیزیکی دارند. خدا واقعی است، جدا از دنیای طبیعی که علم آن را مورد پژوهش قرار داده است. پژوهش‌های تجربی انسان شامل خدا نمی‌شود. او وجودی است که شخصیت خود را در محبت ظاهر ساخته تا انسان بتواند او را بشناسد. ایمان زیانی به درک واقعیت وارد نمی‌سازد. در واقع خود علم بر فرضیه‌هایی استوار است که قبل از هر نوع تحقیق قبول آن فرضیات مستلزم داشتن ایمان می‌باشد. برای مثال یکی از این فرضیات این است که عالم هستی از نظم و ترتیبی برخوردار است و علم آن حساب‌شده است. لازم به ذکر است روش‌های علمی که امروز در دنیا رایج است در قرن شانزدهم وسیله جمعی از مسیحیان ابداع گردید. آنان مبانی یونانی را که مبنی بر شرک بوده و کائنات را بی‌نظم و متغیر می‌دانستند رد کردند و اذعان داشتند که عالم هستی از نظم برخوردار است و می‌توان آن را مورد مطالعه قرار داد زیرا خالقی دانا آن را به وجود آورده است. آنها پژوهش‌های خود را ادامه دادند در حالی که مطمئن بودند از افکار خدا پیروی می‌کنند. فرض تأیید نشده دیگری فقط به وسیله ایمان باید آن را پذیرفت عبارت است از اطمینان به حس درک بشر به طوری که باید با ایمان قبول کرد که حواس ما بستگی و شایستگی انتقال واقعیت هستی را دارند و ما را مستعد درک واقعیت مشاهدات خودمان می‌گردانند. بنابراین مسیحیان معتقدند که علم وسیله‌ای است جهت درک اصالت چیزهای مادی و نیز واقعیت‌های معنوی ولی راه‌های دیگری نیز برای کشف حقیقت وجود دارند. یک مسیحی مانند یک عالم، با ایمان و فرض سرو کار دارد. به طوری که این رویه او با عقل و منطق هیچ منافات ندارد. پر واضح است که مسیحیان دانشمند بسیاری در دنیا زیست می‌کنند و آنان خود را متفکرین اسکتسوفرنیک (نوعی اختلال روانی) به حساب نمی‌آورند بلکه معتقدان بنیان‌گزار مسیحی علم جدید. لازم به تذکر است که علم قادر نیست چیزهایی را که مورد سنجش آن قرار می‌گیرند ارزیابی کند. بسیاری از پیشروان علم متوجه شده‌اند که در خود علم چیز قابل توجهی نیست که آنان را در اجرای مقاصدشان یاری دهد. علم هیچ‌گاه تضمین نمی‌کند که انرژی هسته‌ای در راه تخریب شهرها به کار می‌رود یا برای ریشه‌کنی سرطان. ارزیابی و تشخیص از قدرت علم خارج است.به علاوه علم فقط قادر است چگونگی یک عمل را بیان کند نه چرای آن را و به همین جهت به وسیله علم نمی‌توان فهمید در عالم هستی منظوری هست یا خیر. مقدار زیادی از اطلاعات گوناگون موجود مبتنی بر مکاشفه است، به طوری که مکاشفه اطلاعات ما ناقص خواهد بود. کتاب مقدس اغلب چگونگی مطالب را شرح نمی‌دهد ولی به وضوح چرای آن را ذکر می‌کند. این بدان معنی نیست که مطالب کتاب مقدس از نظر تاریخی و علمی درست نیستند، بلکه نشانه این است که کتاب مقدس اهمیت تاریخی و علمی نیز دارد. بعضی‌ها اشتباها عقیده به خدایی را جهت تشریح مفهوم زندگی و اسرار حیات که هنوز برای بشر پوشیده است لازم دانسته‌اند و دانشمندان بی‌ایمان نیز در جواب به این عقیده اشتباها اظهار می‌دارند «صبر کنید و کمی دیگر به ما وقت بدهید تا از طریق علم و چگونگی عمل دنیای هستی را برایتان روشن سازیم.» پیروان این عقیده نمی‌دانند که خدا علاوه بر این که آفریننده است نگه‌دارنده و گرداننده نیز می‌باشد. «او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد» (کولسیان 1: 17). عالم هستی از هم خواهد پاشید اگر خدا آن را نگه ندارد. دانستن این که چگونه عالم هستی نگه‌داری می‌شود با خود عمل نگه‌داری آن فرق می‌کند. امروزه درباره امکان به وجود آمدن موجود زنده در لوله‌های آزمایشگاه صحبت زیادی می‌شود. بعضی از مسیحیان ساده‌لوح می‌ترسند اگر این واقعه باورنکردنی اتفاق بیافتد خدا از تخت خود به زیر خواهد افتاد. ولی اگر هم چنین پیش‌امدی به وقوع بپیوندد چه نتیجه‌ای عاید می‌شود؟ چه مطلبی ثابت خواهد شد جز این که زندگی خود به خود ظاهر نشده بلکه حاصل مغز متفکری است. حتی ساده‌لوح‌ترین شخص نیز خواهد فهمید که این «زندگی» نوین به طور اتفاقی و با تأثیر متقابل عوامل به وجود نیامده بلکه زاده فکر و تلاش فرساینده در محیط تحت مراقبت جدی بوده است و بدین وسیله به وجود خدا معترف می‌شود. حتی با وجود چنین زندگی نوین آزمایشگاهی باز این سؤال پیش خواهد آمد که عناصر به کار رفته در موجود زنده آزمایشگاهی از کجا آمده است؟ مقول‌ترین جواب این است که خدا آنها را آفریده است. اگر انسان واقعا بتواند مثل خدا فکر کند نباید آفرینش موجود زنده آزمایشگاهی را غیر عملی بداند ولی در این صورت نباید انسان را خدا تلقی کند. درمجامع فرهنگی به احتمال قوی هیچ مسئله‌ای بیشتر از فرضیه تکامل مورد بحث و جدل قرار نمی‌گیرد. عده‌ای معتقدند اگر شخص نظریه آفرینش را به طور کامل نپذیرد کافر و پیرو تئوری تکامل است. هرگاه واژه «تکامل» به کار می‌رود باید دانست منظور چیست. چون تکامل خود از چندین نظریه تشکیل شده است. نخستین نظریه فلسفه ضد مسیحی و طبیعی فرضیه تکمل است، تکامل به عنوان فرضیه از رشته زیست‌شناسی به سایر رشته‌ها نیز سرایت کرده است به طوری که برای بسیاری به صورت فلسفه زندگی درآمده که از آن برای توجیه تاریخ و اجتماع و دین استفاده می‌کنند. هیچ یک از مسیحیان این فرضیه تکامل را که توسعه پدا کرده به فلسفه زندگی تبدیل شده است قبول ندارد و آن را کاملا رد می‌کنند. باید دانست که تمام افرادی که به نحوی به فرضیه تکامل اعتقاد دارند از این دسته نخست نیستند، چنان که برخی از آنان این فرضیه را به شکل روحانی آن می‌پذیرند و بنا به تفسیر نوین تامستیک تکامل روش کار خدا است و بدون وجود خدا تکامل نیز وجود ندارد. پیروان نظریه بعدی به تکاملی معتقدند که طی آن زندگی و عقل به طور معجزه‌آسا ظاهر شده‌اند و زندگی از بدو پیدایش به درجات عالی رسیده‌اند، منتهی ان درجات عالی در اثر تکامل اتفاقی به وجود نیامده‌اند بلکه پدیده‌ای نو ظهور و ناگهانی بوده‌اند. برخی مسیحیان پیرو طریق تکامل الهی هستند چون به نظر آنان بین تکامل و اعتقادات مذهبی اختلافی وجود ندارد. غرض از ارائه انواع مختلف فرضیه تکامل این بود که بدانید تمام آنها تکاملی را که وجود خدا را انکار کند نیستند. در بحث تکامل باید از دو مطلب افراطی بر حذر بود. یکی آن که فرض تکامل قطعا به اثبات رسیده و باید آن را پذیرفت و دیگر این که تکامل فقط فرضی است فاقد شواهد و مدارک اثبات. تئوری‌های علمی مبتنی بر درجه عالی احتمالاتی هستند که بر اطلاعات موجود پایه‌گزاری شده‌اند و به هیچ وجه مطلق و قطعی نیستند. علاوه بر ان علم هم چون قطاری است که دائم در حرکت می‌باشد به طوری که شناخت‌های دیروز آن امروزه از فرضیه‌های طرد شده به شمار می‌آیند. به همین دلیل نباید هر نوع فرضیه تکامل را شناخت نهایی زیست‌شناسی دانست. باز به همین دلیل «اثبات» کتاب مقدس به وسیله علم کار خطرناکی است. اگر کتاب مقدس را با علم امروزه وفق دهیم پس از ده سال دیگر وقتی علم تغییر کند کتاب مقدس چه سرنوشتی خواهد داشت؟ پس باید عکس این قضیه انجام شود یعنی علم را با کتاب مقدس وفق داد. دانشمندان متفکر تکامل، پیچیده بودن موضوع را می‌پذیرند ولی معتقدند که با وجود برخی اختلافات ظاهری و مطالب نامفهوم باید «تکامل» را قبول کرد. برای بیان نکته بالا لازم می‌دانیم این مقاله جالب را بازگو کنم که کرکوت دانشمند فرضیه تکامل عقیده دارد که بسیاری از دانشمندان امروزی بدون این که زحمت پژوهش به خود بدهند تسلیم مطالب درسی به ویژه فرضیه تکامل در زیست‌شناسی می‌شوند. دانشمند نامبرده چنین اظهار می‌دارد: «کار من در چند سال اخیر تدریس دانشجویان در جنبه‌های مختلف زیست‌شناسی بوده است. معمولا در کلاس از آنان درباره شواهد فرضیه تکامل سؤال می‌کنم و اغلب یکی به نمایندگی دیگران جواب می‌دهد که... بله استاد شواهد آن را می‌توان در دیرین‌شناسی، آناتومی، رویان‌شناسی، اصول طبقه‌بندی و جغرافی پیدا کرد.» دانشجوی مذکور جواب کلمات را پشت سرهم طوطی‌وار بر زبان می‌راند و سپس می‌نشیند و با نگاهی پیروزمندانه به اطراف آمادگی خود را برای سؤال مشکل‌تر اعلام می‌کند، مثلا سؤالی مانند: «ماهیت شواهد انتخاب طبیعی در این زمینه چیست؟» ولی در عوض من به سؤال خود درمورد تکامل ادامه می‌دهم. از او می‌پرسم: «فکر می‌کنی بهترین جواب به مسئله چگونگی هم‌بستگی حیوانات تکامل باشد؟» جواب می‌دهد: «البته! چرا که نه! هیچ جواب دیگری وجود ندارد مگر جواب دینی که آن هم به طوری که فهمیده‌ام خداپرستان امروزی قبولش ندارند.»«بنابراین به این علت به فرضیه تکامل اعتقاد داری چون فرضیه دیگری در این مورد وجود ندارد؟» «اوه نه استاد. همان طوری که گفتم به علت شواهد موجود آن را قبول می‌کنم.» از او می‌پرسم: «آیا کتابی درمورد مدارک تکامل خوانده‌ای؟» «بله آقا» و سپس شروع می‌کند بر شمردن اسامی نویسندگان معروف کتب درسی. «البته کتاب داروین جای خود دارد.» «آیا کتاب داروین را خوانده‌ای؟» «بله آقا ولی نه همه‌اش را» «50 صفحه اول را چطور؟» «بله شاید کمی هم کمتر از آن» «صحیح پس به همین اندازه مطالعه شواهد کامل تکامل را به دست آورده‌ای؟» «بله استاد» «خوب حالا اگر بخواهی واقعا وارد یک بحث بشوی نه فقط باید نکاتی را که علیه موضوع مورد بحث هستند بدانی بلکه باید از جنبه‌های مخالف آن نیز اطلاع داشته باشی»«بله استاد همین طور است»«خیلی خوب. پس لطفا چند مورد از مدارکی که علیه تکامل هستند ذکر کن»«ولی استاد چنین مدارکی وجود ندارند»به این جا که می‌رسیم گفتگو ما بسیار جدی می‌شود دانشجو طوری به من خیره می‌شود که انگار می‌خواهد مرا به بی‌انصافی متهم کند. ناراحتی او وقتی اوج می‌گیرد به وی می‌فهمانم که فقط با حفظ کردن و بازگو کردن جدیدترین مطالب علمی نمی‌توان دانشمند شد و این که با این رفتار خود او هم مانند دانشجویان مذهبی خواهد شد که مورد تمسخر واقع می‌شوند. به این ترتیب هر مطلبی را که نمی‌توانند با منطق درک کنند با ایمان آن را قبول می‌کنند و هرگاه از آنها سؤال شود فورا به یک «کتاب خوب» اشاره می‌کنند مانن کتاب داروین. جالب است که اغلب فقط عنوان این کتاب‌ها را خوانده‌اند. کتاب‌هایی که بیشتر از همه مورد بحث قرار می‌گیرند عبارتند از کتاب مقدس، اصل انواع، ماترالیسم و یالکتیک و یا (Das Kapital). به دانشجویان توصیه کردم که به مطالع شواهدی که برله و علیه تکامل هستند بپردازند و آنها را به صورت مقاله‌ای درآورد. پس از یک هفته دانشجو با مقاله‌اش نزد من آمد. دانشجویان معمولا مقالات خوبی می‌نویسند چون می‌دانند من به آسانی متقاعد نمی‌شوم. پس از این که مقاله مزبور در کلاس خوانده شد از او پرسیدم که چرا شواهدی بر علیه تکامل ذکر نکرده است؟ با لبخند جواب داد: «استاد، چندین کتاب را زیر و رو کردم ولی هیچ مدرکی علیه تکامل در کتاب‌های علمی پیدا نکردم. الته سراغ کتاب‌های مذهبی نرفتم چون می‌دانم آنها مورد نظر شما نبودند» «بله همین طور است من مدارک علمی خواسته بودم» «ولی استاد حتی یک مورد هم پیدا نکردم و این خود امتیازی است برای فرضیه تکامل». به او متذکر شدم که فرضیه تکامل فرضیه جدیدی نیست و او می‌تواند به کتابی از Radi تحت عنوان «تاریخ فرضیه‌های زیست‌شناسی» رجوع کند. پس از این که دانشجویان اسم کتاب را برای مراجعه یادداشت کردند، به آنان گفتم: «قبل از این که کسی فرضیه تکامل را به عنوان بهترین روش برای توجیه حیات موجودات زنده عصر جدید بپذیرد، لازم است قبلا نتیجه عقیده‌ای را تحقیق کند. اغلب اوقات این فرضیه مثلا اشاره به تکامل به تکامل اسب‌ها می‌کند و چون در این مورد ویژه قابل قبول شناخته شده بدون این که دلیلی ارائه دهند. نتیجه می‌گیرند که فرضیه فوق درمورد سایر حیوانات نیز صادق و قابل قبول است». به هر تقدیر، در بحث تکامل 7 نکته را باید در نظر گرفت که اغلب علمای تکامل فقط به نکته آخری توجه دارند و بقیه را به حساب نمی‌آورند.نخست، این که موجودات بی‌جان، موجودات جان‌دار تولید کرده‌اند یعنی خلق‌الساعه واقعیت دارد.دوم، خلق‌الساعه فقط یک بار اتفاق افتاده است.سوم، ... ویروس‌ها، باکتری‌ها، گیاهان و حیوانات رابطه متقابل با یکدیگر دارد.چهارم، ... جانوران تک سلولی تولیدکننده جانوران چند سلولی بوده‌اند.پنجم، ... تیره‌های مختلف بی‌مهرگان رابطه متقابل با یکدیگر دارند.ششم، ... مهره‌داران از بی‌مهرگان به وجود آمده‌اند.هفتم، ... مهره‌داران و ماهی‌ها، دوزیستان را به وجود آورده‌اند و دوزیستان خزندگان و خزندگان پرندگان و پرندگان پستان‌داران را به وجود آورده‌اند. گاهی این ترتیب به صورت دیگری نیز بیان می‌شود. یعنی پستان‌داران جدید و خزندگان از یک دسته هستند.«به نظر من طرف‌داران تئوری تکامل این هفت فرض را برای شروع بحث تکامل لازم و معتبر می‌دانند و در واقع تئوری عمومی تکامل از این فرضیات تشکیل یافته است.» اولین نکته‌ای که می‌خواهم یادآور شوم این است که (این هفت نکته به خودی خود ارزش تحقیق تجربی ندارند)، آنها فقط روشنگر یک سری حوادثی هستند که امکان دارد در گذشته اتفاق افتاده باشد. بنابراین گرچه می‌توانیم شباهتی بین آنها و شرایط زندگی امروزی یافت ولی این شباهت دلیل بر این نیست که این فرضیات باید در گذشته اتفاق افتاده باشند. تمام آنها مدارک احتمالی برای تغییر موجودات می‌باشند. به طوری که نسبت دادن اصل خزندگان امروزی به پستان‌داران، چگونگی تغییر و تکامل پستان‌داران را روشن نمی‌سازد. متأسفانه ما خود نیز نمی‌توانیم این تغییر را فراهم آوریم؛ بلکه برای فرضیات خود باید از قرائن و اماره محدود استفاده کنیم و من الان قصد دارم این قرائن را بررسی کنم. بر اساس اظهارات Ramm «هنوز منشأ غیر آلی زندگی نامعلوم است. شاید این منشأ فرض شده باشد، ولی هنوز درستی آن به اثبات نرسیده است و هنوز مسئله بعضی انواع که پس از گذشت میلیون‌ها سال بدون تغییر و تحول مانده‌اند، به قدرت خود باقیست. کشفیات نوینی نیز که در زمینه زمین‌شناسی به دست آمده مشکل دیگری را پیش آورده است.» این همه مجهولات در بحث تکامل را نمی‌توان ناچیز انگاشت. مسئله دیگری نیز در تکامل وجود دارد، اختلافی است که بین این تئوری و قانون دوم ترمودینامیک جریان دارد. بر اساس قانون مزبور «در تغییر یا تبدیل انرژی‌ها گرچه تمام مقدار انرژی باقی می‌ماند، ولی مقدار کارایی و توانایی انرژی رو به تحلیل می‌رود.» تکامل با قانون دوم ترمودینامیک سازگار به نظر نمی‌رسد. عالم هستی رو به زوال است و نه رو به بنا چنان چه رم می‌گوید: «ما به طور آشکارا با دو تئوری (ا) بازیابی انرژی و (2) عدم بازیابی انرژی مواجه هستیم. اگر انرژی غیر قابل وصول باشد با مسئله تکامل رو به رو می‌شویم. تا این لحظه هیچ مرحله‌ای از تئوری بازیابی انرژی ثابت نشده است.» بیشتر مسائل و اختلافات تکامل متوجه تعریفی است که از انواع می‌شود. اگر واژه «نوع» را که امروزه در علم به کار می‌بریم با واژه «جنس» در اول پیدایش یکی بدانیم در آن صورت مسئله ثابت بودن انواع پیش می‌آید و به همین دلیل «انواع آن طور که آن را تعریف می‌کنند با «جنس» کتاب مقدس سازگار نیست. حتی هنری. م . ماریس که مخالفین سرسخت تکامل است می‌گوید لازم به تذکر است «که ... کتاب مقدس ثابت بودن انواع را ذکر نمی‌کند. به همین دلیل ساده کسی نمی‌داند معنی اصلی «انواع» چیست». مهم‌ترین مسئله زیست‌شناسان امروزه این است که «انواع» از چه چیز تشکیل می‌شود. بر اساس پژوهش‌هایی که ژن‌شناسی به عمل آورده به طور قطع ثابت شده که تغیرات کروموزونی، تغیرات ژنی، جفت‌گیری دو جنس مختلف باعث پیدایش دگرگونی‌های مشخص جدیدی در گیاهان و حیوانات گردیده است که حتی در اغلب رده‌بندی‌های جدید از آنها به عنوان «انواع جدید» نام برده می‌شود. به هر تقدیر تمام قرائنی که در زمینه ژن وجود دارد به طور قطع ثابت می‌کند که این تغیيرات محدود هستند و نمی‌توانند همواره «نوع» جدیدی را عرضه دارند. کتاب پیدایش صرفا اظهار می‌دارد که هر دسته «موافق جنس خود» تکثیر پیدا می‌کنند و هیچ تعریفی از خود «جنس» نمی‌کند، فقط می‌افزاید که جنس‌های مختلف نباید با هم پیوند داده شوند (چون در این صورت دیگر قادر به تولید مثل جنس خود نخواهند بود). بنابراین کتاب مقدس درمورد ثابت بودن گروه‌های بزرگ و تغییرات گروه‌های کوچک‌تر آن طور که کشفیات نوین ابراز می‌دارند نظری ندارد. در همین زمینه Russell Mixter اظهار می‌دارد: «من که پیرو آفرینش موجودات هستم اصل انواع مختلف را یک نمی‌دانم.» او مخالف تکاملی است که به وسیله آن همه چیز از یک منشأ می‌باشند. Carnell نیز مانند نامبرده معتقد است که جنس‌هایی که به وسیله خدا آفریده شدند، دست‌خوش تغیرات گردیدند. البته دامنه این تغیرات محدود است. Carnell می‌گوید: «یک نفر که پیرو بقا است ممکن است بدون این که اصل اعتقاد خود را از دست بدهد اصول "بقای انواع" را رد کند.» مجددا تأکید می‌شود که ناهماهنگی که ظاهرا بین علم و کتاب مقدس موجود است در واقع اختلافی است که به علت برداشت‌های گوناگون از واقعه اصلی به وجود آمده است.مطالبی که به منزله فرض واقعه از طرف شخصی عرضه می‌شود اغلب به عنوان خود واقعه تلقی می‌گردد. مثلا مردی اطلاع حاصل میطکند که همسرش با مرد دیگری با اتومبیل در شهر گردش می‌کردند. برداشت مرد مزبور که همسرش را می‌شناسد از این خبر با آن چه مردم درباره آن می‌اندیشند کاملا متفاوت است. بنابراین اختلاف‌هایی که به وجود می‌آیند به این خاطر نیست که واقعه‌ها مختلفند بلکه در نتیجه نظریات و برداشت‌های گوناگونی است که از اصل واقعه به عمل آمده است. درمورد هر چه که می‌خوانیم و می‌شنویم باید از خود بپرسیم نظر این شخص چه بوده است؟ و آنطگاه نتیجه‌گیری کنیم. در علم و هر چیز دیگر قاطعیت مطلق وجود ندارد. نظر به این که هنوز مسائلی مطرح است که راه حلی بر آنها عرضه نشده نمی‌توان هیچ اختلاف اساسی بین علم و کتاب مقدس قائل شد. توضيحات:(1)- Standen, Anthony. Sience is a Sacred Cow, p. 106 New York: EP. Dutton, 1962

فصل سوم: چرا خدا اجازه می‌دهد رنج و بدبختی

کتاب: ایمانی منطبق با عقل و برهاننوشته: پل لیتلترجمه: س. خاچکیانفصل سوم: چرا خدا اجازه می‌دهد رنج و بدبختی دامنگیر انسان شود؟در این فصل به یکی از مسائل پیچیده عصر خود می‌پردازیم. مسائل مهم‌تر و بغرنج‌تر از مسائل معجزات نیز وجود دارند مانند: چرا مردم بی‌گناه باید رنج بکشند؟ چرا برخی اطفال معصوم نابینا به دنیا می‌آیند؟ و یا چرا امیدهای زندگی این قدر زود از بین می‌روند؟ چرا این همه مردم بی‌گناه و اطفال معصوم باید قربانی جنگ‌ها شوند؟ ظاهرا قضیه از دو حال خارج نیست: یا خدا قادر مطلق است ولی نیکوی مطلق نیست و یا او نیکوی مطلق است، ولی آن قدر قدرت ندارد که جلوی بدبختی را بگیرد و در نتیجه قادر مطلق نیست. عموما مردم خدا را سبب و مسئول تمام بدبختی‌ها می‌دانند. به این مسئله نمی‌توان جواب ساده‌ای داد، و یا تنها با اظهار نظری آن را حل کرد. «غم دل‌سوخته را دل دلند و بس» ولی به هر تقدیر لازم است چند نکته را به خاطر سپرد. هچ وقت نباید فراموش کرد که خدا انسان را به طور کامل آفرید و در او بدی وجود نداشت. انسان قدرت انتخاب داشت که خدا را اطاعت کند و یا با اراده او مخالفت ورزد. اگر انسان از فرمان خداسرپیچی نمی‌کرد، هیچ وقت مشکلی پیش نمی‌آمد. او در جوار خدا زندگی بی‌انتهایی را می‌گذراند و از وجود خدا و آفرینش او لذت می‌برد. نقشه خدا در ابتدای آفرینش انسان همین بود. در واقع نسل آدم نیز نافرمانی می‌ورزد. به وساطت یک آدم، گناه داخل جهان گردید و به گناه موت و به این گونه موت بر همه مردم تاری گشت از آن جایی که همه گناه کرده‌اند» (رومیان 5: 12). نکته لازم به تأکید این است که انسان مسئول گناهش است نه خدا.
اغلب مردم می‌پرسند چرا خدا ما را طوری نیافرید که گناه نکنیم؟ در جواب باید گفت که خدا می‌توانست ما را آن چنان بیافریند، اما در آن صورت ما ماشین می‌شدیم نه انسان. آیا شما خوشتان می‌آمد که با یک عروسک کوکی ازدواج کنید؟ هر صبح و هر شب کوکش می‌کردید و صدایی از آن بیرون می‌آمد که «دوستت دارم» و بدین وسیله دیگر مشاجره و دعوا و حرکتی که شما را ناراحت بکند وجود نمی‌داشت! با این وجود چه کسی می‌خواهد با چنین موجودی زندگی کند؟ زندگی بدون عشق و محبت!؟ محبت ارادی است که خدا می‎توانست ما را انسان ماشینی بیافریند و آن وقت ما انسان آزاد نمی‎شدیم. به هر تقدیر خدا صلاح دید ما را همین طور که هستیم خلق کند و ما هم باید واقعیت را بپذیریم. در ضمن باید دانست که خدا اگر بخواهد می‎تواند بدی را ریشه‎کن سازد. ارمیای نبی می‎گوید: «از رأفت‎های خداوند است که تلف نشدیم زیرا که رحمت‎های او بی‎زوال است» (ارمیا 3: 22). زمانی خواهد رسید که او بدی را از بین خواهد برد. شیطان با تمام کارهایش تا ابد محکوم خواهد شد. در ضمن محبت خدا و فیض او در دنیا حکم‎رانست و هنوز فرصت بخشش گناهان و رحمت الهی وجود دارد. اگر خدا اقدام به سرکوب نمودن بدی نماید آن را به طور کامل انجام خواهد داد. ما می‎خواهیم جنگ نابود شود ولی مایل نیستیم خود ما هم نابود شویم. اگر خدا بخواهد بدی را هم اکنون ریشه‎کن کند، آن را به طور کامل به عمل خواهد آورد به این ترتیب که گناهان و دروغ‎های شخص، کمی محبت، غفلت ما از انجام دادن کارهای نیک، نیز شامل آن خواهد شد. فرض کنید که خدا دستور بدهد که امشب در نیمه‎های شب تمام بدی‎ها از بین برود؛ چند نفر از ما نصف شب زنده خواهیم ماند؟ البته خدا چاره‎ای برای مسئله بدی اندیشیده‎ است. او بهترین و باارزش‎ترین و مؤثرترین شیوه را در این مورد به کار برده، فرزند خود را داده تا به خاطر مردم بدکار بمیرد. به این وسیله راه نجاتی برای انسان مهیا ساخته تا از قصاص حتمی خدا به علت گناه و شرارتش رستگار شود. باز به این وسیله وقتی انسان با عیسی مسیح رابطه شخصی ایجاد می‎کند قدرت بدی درهم خواهد شکست. مرگ فداکارانه مسیح جواب نهایی است به مسئله بدی در قیاس انفرادی. بنا به اقتضای هستی، حرکات و اعمال افراد بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند. هیچ کس مستقل و جدا از دیگران نیست. در بازی شطرنج اگر پس از هر حرکت مهره قانون بازی عوض شود، مفهوم بازی از بین خواهد رفت و شطرنج، بازی بی‎معنی خواهد شد. همان گونه اگر روابط موجود بین افراد تغییر کند، زندگی مفهوم خود را از دست می‎دهد. بحث درمورد سرچشمه بدی‎ها انتها ندارد، و هیچ کس نمی‎تواند جواب کامل به این مسئله بدهد. این مسئله جزء «چیزهای مخفی (است که) از آن یهوه خدای ما است» (تثنیه 29: 29). بدی واقعیتی است محض که با آن رو به رو هستیم و به ناچار باید با آن دست به گریبان شویم. یک قسمت از اشکال کار در این است که معنی کامل واژه "خوب" را نمی‎دانیم و وقتی آن را با خدا نسبت می‎دهیم مرتکب اشتباه می‎شویم. "هیو اون هاپکینس" (Hugh Evan Hopkins) اظهار می‎دارد که "جان استارت میل" (John Stuart Mill) در مقاله معروفش بنام «طبیعت» به طور روشن مسئله را پیش می‎کشد که متفکران هر دوران دست به گریبان آن بوده‎اند. اگر در قانون آفرینش عدالت حکم‎فرما می‎بود و آفریننده نیز قدرت تام می‎داشت باید هر کسی به اندازه بدکاری و نیکوکاری خود از بدبختی و خوشبختی که در دنیا وجود دارد برخوردار گردد، یکی بدشانس و دیگری خوش شانس نمی‎شد، شانس و استثنا در چنین دنیایی وجود نمی‎داشت بلکه افراد مانند نقش‎آفرینان تئاتر سوژه اخلاقی کاملی را عرضه می‎داشتند. با وجود کلیه تئوری‎های گوناگونی که تا به حال افراطیون مذهب و فلسفه درمورد «خوبی» ابراز داشته‎اند هیچ قدرتی در طبیعت قادر نیست در یک زمان هم نیکو باشد و هم قادر مطلق.اشکال اساسی مسئله در این عقیده است که خدای «نیک» هر کس را بر اساس شایستگی‎اش پاداش می‎دهد و برای خدا «قادر مطلق» هیچ اشکالی در این مورد وجود ندارد، این واقعیت که پاداش و تنبیه به معنی خوش‎بختی و بدبختی به طور عادلانه به مردم می‎رسد، بعضی‎ها را بر آن می‎دارد که به نیکی یا قدرت خدا شک کنند. ولی اگر خدا بر اساس کردار هر شخص با وی رفتار می‎کرد خدای نیکی می‎شد؟ اگر با شما این طور رفتار می‎کرد چه؟ انجیل آن طور که در عهد عتیق راجع به آن پیش‎گویی شده و در عهد جدید مشاهده می‎شود نیکوی خدا را نه فقط در عدالت او بلکه در محبت، رحمت و مهربانی وی نیز ظاهر می‎سازد. چقدر باید متشکر باشیم که «با ما موافق گناهان ما عمل ننموده و به ما به حسب خطایای ما جزا نداده است. زیرا آن قدر که آسمان از زمین بلندتر است به همان قدر رحمت او بر ترسندگانش عظیم است» (مزمور 103: 10 و 11). گاهی مفهوم نیک بودن خدا بر عقیده غلطی که براساس آن خوش‎بختی بزرگترین خوبی زندگی است پایه‎گذاری شده است. در این مورد خوش‎بختی را راحتی دانسته‎اند. ولی باید دانست که خوش‎بختی واقعی و اصلی و ژرف بالاتر از یک لحظه خوشی و لذت زودگذر است. زحمت باعث سلب خوش‎بختی واقعی نمی‎گردد. خدای دانای مطلق می‎داند که گاهی برای اصلاح شخصیت ما لازم است زحماتی در زندگی ما ایجاد شود و اگر از این زحمات شانه خالی کنیم خوشی بزرگتری را از دست خواهیم داد. پطرس در این خصوص می‎گوید: «و خدای همه فیض‎ها که ما را به جلال ابدی خود در عیسی مسیح خوانده است، شما را بعد از کشیدن زحمتی قلیل، کامل و استوار و توانا خواهد ساخت» (اول پطرس 5: 10). برای این که منظور "میل" از «پاداش عادلانه» خدا را بفهمیم، کافی است نگاهی به مذهب هندو بیافکنیم. قانون «کاراما» می‎گوید هر عملی که در زندگی امروز انجام می‎گیرد، در واقع نتیجه اعمال زندگی قبلی است. کوری، فقر، گرسنگی، نقص عضو، طرد از فرقه خود و سایر بدبختی‎های اجتماعی، تنبیه کارهای زشتی است که شخص در زندگی قبلی آنها را به عمل آورده است و در ضمن هر نوع کوشش جهت کاستن و از بین بردن این دردها و بدبختی‎ها به منزله دخالت بی‎جا و توهین به روش منصفانه خدا خواهد بود. این عقیده هندوها یکی از علل عقب‎ماندگی آنان در طول تاریخ بوده است. گرچه عده‎ای از هندوهای روشن‎فکر در صدد پیشرفت و تحول اجتماع خود برآمده‎اند، با این وصف برای آنان خیلی دشوار است که این ایده جدید را با تعلیمات قدیمی «کارما» که اساس افکار و زندگی هندوها را تشکیل می‎دهد، وفق دهد. «کارما» به سادگی و وضوح رنج و بدبختی را نتیجه کارهای زشت گذشته شخص می‎داند. آیا مسیحیت نیز رنج و بدبختی را تنبیه الهی می‌داند؟ معمولا اولین سؤالی که شخص معذب و بدبخت از خود می‌کند این است که چه بدی به مردم کرده‌ام که به این روز افتاده‌ام؟ و اغلب عکس‌العمل دوستان شخص آشکارا یا در نهان نشان می‌دهد که آنان نیز دوست معذب خود را مستحق این تیره‌بختی می‌دانند. رفتار دوستان ایوب با وی روشن‌گر این موضوع است. درد ایوب با شنیدن اظهارات دوستانش دوچندان شد. از تعلیمات عهد جدید و عهد عتیق چنین برمی‌آید که گرچه درد و رنج ممکن است تنبیه خدا باشد ولی مواردی نیز پیش می‌آید که درد و رنج هیچ بستگی به گناه شخص ندارد. به طوری که نباید انتظار داشت که هر گناهی که از انسان سرمی‌زند فورا به این صورت تنبیه شود. کسانی که فکر می‌کنند خدا احساسات لطیفی دارد و پدری است که هیچ وقت بچه‌هایش را مجازات نمی‌کند بهتر است به این آیه کتاب مقدس توجه کنند: «آن چه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد» (غلاطیان 6: 7). و بیهوده عقاید غلط و متکبرانه به خدا اتخاذ نکنند. خدا مریم را به خاطر شک کردن به قدرت رهبری برادرش موسی که خدا او را رهبر ساخته بود، به جذام مبتلا ساخت. خدا جان پسر داوود را که ثمره رابطه نامشروع وی با بتشبع بود گرفت. در این مورد باز هم نمونه‌هایی یافت می‌شود. در عهد جدید مرگ حنانیا و سفیره به علت دروغ‌گویی و ریاکاری نمونه تکان‌دهنده‌ای است. در این موارد علل بدبختی گناه است ولی نه در تمام موارد. چنان که خود مسیح نیز صریحا به این مطالب اشاره کرد. شاگردان مسیح آشکارا از فلسفه «بدبختی به علت گناه» دفاع می‌کردند. به طوری که وقتی یک روز به فردی که نابینا به دنیا آمده بود رو به رو شدند فورا درصدد کشف جرم برآمدند که ببینند خود شخص نابینا گناه کرده است یا والدینش که به این درد مبتلا شده است. ولی مسیح به آنان گفت هیچ کدام مسئول این بدبختی نیستند. «بلکه تا اعمال خدا در وی ظاهر شود» (یوحنا 9: 31). وقتی خبر رسید که به دستور پیلاطوس عده‌ای از ساکنان جلیل به قتل رسیده‌اند مسیح اظهار داشت که گناه جلیلی‌هایی که کشته شدند از گناه کسانی که زنده ماندند بزرگتر نبود و باز درمورد 18 نفری که در اثر سقوط برج سیلوآم بر آنان کشته شده بودند فرمود گناه آنان بزرگتر از گناه سایر ساکنان اورشلیم نبود. در هر دو مورد مسیح خطاب به شنوندگانش گفت: «اگر توبه نکنید همگی شما هم چنین هلاک خواهید شد» (لوقا 13: 1- 3). بنابراین کاملا واضح است که اگر تراژدی و دردهای زندگی خود یا دیگری را صرفا تنبیه خدا بدانیم قضاوت عجولانه و نادرستی کرده‌ایم. به علاوه بر اساس اظهارات هاپ کینس (Hopkins) از وقایع کتاب مقدس کاملا پیداست که درموردی که بدبختی به علت گناه بروز می‌کرد برای شخص معذب مسئله کاملا روشن بود که درد او درواقع تنبیه است. در حقیقت بر اساس اصول کلی کتاب مقدس خدا بعد از دادن اخطار تنبیه می‌کند. در سراسر عهد عتیق مشاهده می‌شود که بارها خدا شفاعت کرده مردم را از تنبیه آگاه می‌سازد. مردم فقط موقعی تنبیه می‌شدند که بعد از شنیدن اخطار به آن توجهی نمی‌کردند. خدا به طور قاطع می‌فرماید: «من از مردن مرد شریر خوش نیستم... ای خاندان اسرائیل بازگشت نمایید. از طریق‌های بد خویش بازگشت نمایید چرا بمیرید» (حزقیال 33: 11). همین مطلب در عهد جدید نیز به چشم می‌خورد، چه صحنه تکان‌دهنده‌ای از محبت و صبر خدا! مسیح برای اورشلیم گریه می‌کند. نای اورشلیم، اورشلیم... چند مرتبه خواستم فرزندان تو را جمع کنم مثل مرغی که جوجه‌های خود را زیر بال خود جمع می‌کند و نخواستید» (متی 23: 37). پطرس نیز به طور واضح می‌گوید: «خداوند... نمی‌خواهد که کسی هلاک گردد بلکه همه به تو گرایند» (دوم پطرس 3: 9). در مقابل سؤال «چه طور ممکن است خدای نیکو مردم را به جهنم بفرستد؟» باید جواب داد که از یک نظر خدا هیچ کس را به جهنم نمی‌فرستد. بلکه هرکس خودش، خودش را روانه جهنم می‌کند. خدا منتهای کوشش را نموده و هر چه را برای بخشیده شدن، رستگاری، پاکی و آمادگی ما برای بهشت لازم بود مهیا ساخته است و تنها یک کار مانده و آن این است که ما این هدیه را بپذیریم. حال اگر هدیه را رد کنیم خدا هم مطابق انتخاب و تصمیم ما با ما رفتار خواهد کرد. بهشت برای کسی که نمی‌خواهد در آن زندگی کند دوزخ است. گرچه گاهی تنبیه خدا همراه درد و ناراحتی است ولی موارد احتمال دیگری ممکن است در این امر دخیل باشد. چنان که قبلا ملاحظه شد انسان باعث بروز گناه و مرگ در دنیا است و نباید فراموش کرد درد و رنجی که امروز در دنیا است به ظور قابل ملاحظه‌ای به سبب گناه انسان ایجاد شده است. بعضی اوغات غفلت در بنای عمارات باعث فرو ریختن آن هنگام طوفان شدید می‌گردد و در نتیجه خسارت مالی و جانی به بار می‌آورد. چند نفر تا به حال قربانی جنایت رانندگی افراد مست شده‌اند؟ خیانت، دروغ، دزدی، نفس‌پرستی که روشنگر ویژگی‌های اجتماع امروزی ما هستند حصاد تلخ درد و رنج را درو می‌کند. نمی‌توان در این مورد خدا را مقصر دانست. به تمام بدبختی‌هایی که از گناه انسان سرچشمه می‌گیرند فکر کنید، چقدر زیاد هستند! انسان در این دنیا تنها نیست. به وسله مکاشفه خدا می‌دانیم دشمن نیز وجود دارد که بنا به اقتضای زمان به صورت‌های مختلف آشکار می‌شود. بسته به موقعیت و هدفی دارد که ممکن است به صورت فرشته نور یا شیر غران خود را ظاهر سازد. اسم این دشمن شیطان است او کسی است که باعث درماندگی ایوب شد. مسیح در مثال بذر خوب و کرکاس اشاره کرد که کار دشمن است (متی 13: 28). شیطان از خراب کردن غفلت خدا و ایجاد بدبختی لذت فراوانی می‌برد. گرچه خدا به او اختیاری محدود داده است ولی با این وجود شیطان نمی‌تواند به کسی که رابطه نزدیک با خدا دارد لطمه وارد نمی‌کند. «با ابلیس مقاومت کنید تا از شما بگریزد» (یعقوب 4: 7). این آیه به ما اطمینان می‌بخشد. بنابراین شیطان نیز مسبب برخی امراض و بدبختی‌ها در دنیای امروز ما است.برای جواب سؤال «چرا خدا به شیطان اجازه می‌دهد چنین مصیبت‌هایی را عارض انسان سازد؟» بهتر است به جوابی که "رابینسون کروسو" به "فرایدی" داد دقت کنید. آقای فرایدی می‌گوید: «خیلی خوب، تو می‌گویی که خدا که این قدر قدرت دارد و عظیم است آیا نمی‌تواند قوی‌تر از شیطان باشد؟» آقای فرایدی باز می‌پرسد: «اگر این طور است پس چطور خدا شیطان را نابود نمی‌کند که دیگر نتواند به شرارت ادامه دهد؟» کروسو جواب می‌دهد: «بهتر است این را هم بپرسید که وقتی من و تو گناه می‌کنیم چرا خدا ما را نمی‌کشد؟». وقتی پیرامون دردها و آلام وارده تعمق می‌کنیم، خواه مادی و خواه معنوی باید این نکته‌ مهم را به خاطر بسپاریم که خدا قدرت دوردست و نامعینی نیست که به انسان و ناراحتی‌های او توجهی نداشته باشد. او نه فقط از درد انسان خبر دارد بلکه آن را احساس می‌کند. هیچ درد یا ناراحتی دامنگیر ما نمی‌شود، مگر این که از قلب و دست‌های خدا گذشته باشد. هر قدر ناراحتی ما دردناک باشد باید به خاطر داشته باشیم که خدا بیشتر از ما درد احساس می‌کند. سخنان اشعیای نبی وقتی سخنان مسیح را پیش‌گویی می‌کند بسیار تسلی‌آمیز است. «خوار و نزد مردمان مردود و صاحب غم‌ها و رنج دیده» (اشعیا 53: 3) و نویسنده عبرانیان می‌افزاید: «زیرا که چون خود عذاب کشیده تجربه دید استطاعت دارد که تجربه‌شدگان را اعانت فرماید» (عبرانیان 2: 18) و «رئیس کهنه‌ای نداریم که نتواند همدرد ضعف‌های ما بشود بلکه آزموده شده در هر چیز به مثال ما بدون گناه» (عبرانیان 4: 15). مسئله شیطان و بدبختی از مسائل رایج ما است. به ویژه با ظهور بمب‌های اتمی و هیدروژن این مسئله به صورت حادی درآمده است. باید اذعان کرد که جواب قطعی و ساده‌ای نداریم ولی اصولی چند وجود دارند. نخست، این که براساس اظهارات ج. بی. فیلیپس بدی جزء لازم اراده انسان که عطای خطیر خداست می‌باشد. خدا می‌توانست ما را به شکل ماشین بیافریند، اما در آن صورت از آزادی و انتخاب محروم بودیم که بدیهی است دیگر انسان نمی‌بودیم. به کار بردن آزادی انتخاب در مسیر بدی که ما آن را «سقوط» انسان می‌نامیم، دلیل اصلی وجود بلا و بدبختی در دنیا است و انسان مسئول آن می‌باشد نه خدا. خدا می‌توانست جلوی گناه را بگیرد ولی با این عمل همه ما را از بین می‌برد. جالب توجه است که منظور مسیحیت واقعی دخالت در قدرت اختیار انسان نیست، بلکه ایجاد تمایل و رضایت خاطر جهت انجام خوبی و اجتناب از بدی.دوم، بیشتر دردهای دنیا در اثر تصمیمات شریرانه‌ای است که مردم اتخاذ می‌کنند، جنایت آدمیان روشنگر این حقیقت است. چه بدبختی‌هایی که در نتیجه تصمیمات غلطی که در امور دولتی و شغلی گرفته می‌شود دامنگیر اشخاصی می‌گردد که هویتشان برای شخص تصمیم گیرنده کاملا ناشناخته است. حتی گاهی بلاهای طبیعی نیز در اثر خطای انسان صورت می‌گیرد وقتی که به اخطار خطر جز و مد، آتشفشان و طوفان و ... توجهی نمی‌کند. سوم، برخی از زحمات نه همه آنها به مشیت خدا به جهت قصاص و تنبیه عارض می‌شود. ان مورد احتمالی را باید همیشه در نظر داشت. خدا اغلب این زحمات را به منظور اصلاح و ایجاد شخصیت واقعی در انسان مجاز می‌داند و خود شخص که در زحمت است می‌داند که به خاطر عملش این زحمات را می‌کشد. چهارم، خدا دشمن سنگدلی چون شیطان دارد. گرچه شیطان در صلیب مسیح شکست خورده است ولی اجازه دارد تا روز داوری به خراب‌کاری خود ادامه دهد. از مکاشفات و تجربیات پیداست که در دنیا نیروی شیطانی وجود دارد که قوی‌تر از نیروی انسان است. پنجم، خدا خود متحمل دردناکترین فاجعه شده است و با قیمتی بی‌نهایت سنگین یعنی با دادن پسر خود تلخی درد را چشیده است. وقتی خداوند عیسی مسیح را با آغوش باز قبول کنیم آن‌گاه نتایج بدی و مصیبت برای همیشه از ما رخت برمی‌بندد. گناه ما بخشیده می‌شود و ما از زندگی تازه‌ای برخوردار می‌شویم و وقتی روح‌القدس صورت مسیح را در ما می‌بندد، آن‌گاه نیرویی کسب می‌کنیم تا آن چه را که در دست است انتخاب کنیم.شاید مشکل‌ترین آزمایش ایمان مسیحیان این باشد که قبول کنند خدا نیکوست. چون اغلب مسائلی پیش می‌آید که ظاهرا خلاف این حقیقت را ثابت می‌کنند. هلموت ثلک اهل هامبورگ به این مطلب اشاره می‌کند که وقتی با ذره‌بینی به تکه پاچه‌ای اشاره می‌کنیم قسمتی از پاچه که در وسط قرار می‌گیرد روشن‌تر و قسمتی که در اطراف پارچه قرار دارد تار به نظر می‌رسد. در حالی که روشن‌ بودن اطراف پارچه بستگی به اطراف پارچه دارد که ما آن را تماشا می‌کنیم. او می‌گوید زندگی مانند این پارچه است که به علت حوادث و اتفاقاتی که از آنها سر درنمی‌آوریم تیره و تار است. ولی برای مقابله به آنها باید به مرکز صلیب مسیح چشم بدوزیم. ما نباید با توجه به یکایک مشکلات به طور مجزا درمورد نیکویی خدا قضاوت کنیم. او به طور اشکال شخصیت خودش را بر صلیب به ما تجلی نموده است. «او که پسر خود را دریغ نداشت بلکه او را در راه جمیع ما تسلیم نمود چگونه با وی همه چیز را به ما نخواهد بخشید» (رومیان 8: 32). خدا هرگز از ما انتظار ندارد هر چیز را بفهمیم، کافی است به او اعتماد کنیم؛ همان گونه که ما انتظار داریم بچه ما به محبت ما اعتماد داشته باشد ولو این که نداند چرا او را نزد دکتر می‌بریم و از ما قدردانی نکند. هنگامی وجود ما از آرامش برخوردار می‌شود که درک کنیم از پیچیدگی‌ها و اراده خدا فقط قادریم چند تار نخ را ببینیم نه تمام آن را. آن موقعی به راحتی نفس می‌کشیم و با خوشحالی سر تأیید فرود می‌آوریم که «به جهت آنانی که خدا را دوست دارند و به حسب اراده او خوانده شده‌اند همه چیز برای خیریت ایشان با هم در کار می‌باشند» (رومیان 8: 8). در هنگام زحمت گاهی اتفاق می‌افتد که عکس‌العمل‌ها (نه خود زحمات) باعث می‌شود برکت بیابیم و یا نیابیم. همان آفتابی که کره را آب می‌کند باعث سفت شدن گل هم می‌شود. هرگاه با فیض خدا بتوانیم صحنه کامل زندگی را از راه عدسی‌های ایمان به خدا مشاهده کنیم آن‌گاه با حبقوق نبی هم صدا شده می‌گوییم: «اگر چه انجیر شکوفه نیاورد و میوه در موها یافت نشود و حاصل زیتون ضایع گردد و مزرعه‌ها آذوقه ندهد و گله‌ها از آغل منقطع شود و رمه‌ها در طویله‌ها نباشند لیکن من در خداوندم شادمان خواهم شد و در خدای نجات خویش وجد خواهم نمود» (حبقوق 3: 17 و 18).